انگشت به انگشت و رگ به رَگ انگشتان تو را سپاسگزارم که در روزگارِ آورارگی؛ خانه بودی..
یکی از درد ناک ترین اتفاقای زندگیم اینه ک
کسی باورم نمیکنه و بهم اعتماد نمیکنه که کاری و بهم بسپاره
و مقصر همه اینا تویی مامان عزیزم
هیچ وقت نمیبخشمت.
چه برانی
چه بخوانی
چه به اوجم برسانی
چه به خاکم بکشانی
نه من آنم که برنجم
نه تو آنی که برانی ..
نه من آنم که ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد
نرم باز به جایی..
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
کس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی ، چه نخواهی
باز کن در ! که جز این خانه مرا نیست پناهی !
نمیدونم چطور توضیح بدم ولی فراموش کردن کار سختی نیست فقط گاهی دلت نمیاد فراموش کنی که یه زمانی چه احساسی داشتی اینطوریه که نمیخوای باور کنی نتیجه حسابی که رو آدما باز کرده بودی الان هیچه
پوچه پوچ یه صفحه سیاه
بین انگشتام و انگشتات انگار افتاده فاصله خیلی ..
گفتی برو ، اگه راحت بود مجنون نمیشد عاشق لیلی:)