هدایت شده از خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
بمولا آسون نیس گذشتن از کسی که آیندتو باهاش تصور میکردی...!
هدایت شده از خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
به خودم آمدم انگار تویی در من بود،
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود.
انگار نه انگار، در این شهر، غریبم
هرکسی دید مرا زخم زد و داد فریبم..
از اینکه دیگ باهم درمورد درد هامون حرف نمیزنیم ناراحتم
ینی اعتماد مون نسبت بهم کم شده...؟
از خودم بابت احترام گذاشتن و دوست داشتن و ارزش دادن به عدهای نفرت دارم.
همیشه حسرت داشتن خانواده ای که همه عشقرو بینشون میبینن تو دلم میمونه
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
بگو لعنتی اخه من بعد تو عاشق کی شم؟:)
مث گرگ شدی زندگیمو دریدی..