ترجیح میدم خودم باشم ،
خودم باشم و دمغ باشم بهتره
تا اینکه کسی دیگه باشم و خوش باشم.
کاش آهنگ بودم تا لااقل دوستم داشتی،
کاش آهنگ بودم تا شبا گوشاتو نوازش کنم،
کاش آهنگ بودم تا بهت نزدیک بودم،
کاش آهنگ بودم باهام می رقصیدی،
کاش آهنگ بودم تو ذهنت می موندم،
کاش آهنگ بودم تا با شنیدنم آرامش میگرفتی،
کاش آهنگ بودم شاید قفل می شدی روم،
کاش آهنگ بودم منو حفظ می کردی،
کاش آهنگ بودم یه راست می رفتم تو قلبت...
بعد اگه طرفت بدبخت باشه چی ؟!
کاش
ی ذره سعی میکردیم یه طرفه همه چیو قضاوت نکنیم !!!!
اگه بودی دستاتو میگرفتم توی دستام و باز به تک تک انگشتای قشنگت بوسه میزدم.
هرگز با چشمهای من خودت را تماشا نکردهای
تا بدانی چقدر زیبایی...
هرگز با گوشهای من خودت را نشنیدهای
تا بدانی چه آرامشی در صدایت ریخته!
هرگز با پاهای من، با شوق به سمتِ خودت قدم برنداشتهای و هرگز با دستهای من دست خودت را نگرفتهای! تو هرگز با قلبِ من خودت را دوست نداشتهای و نمیدانی چگونه میشود عاشقت شد و از این عشق مُرد!
تو نمیدانی...
تو هیچ چیز نمیدانی...
— مانگ میرزایی
یه روزایی هست که آدم خُل میشه، بهانهگیر میشه.
این وقتا فقط یه نفر رو میخواد که باشه و بهانههاشو
بفهمه و حالشو خوب کنه. میدونی؟ این روزا و بهانهها
سریع میگذرن و تموم میشن. اما حس و حالی که اون یه
نفر توی اون روز به آدم داده هیچوقت فراموش نمیشه! هیچوقت..