اگه بودی دستاتو میگرفتم توی دستام و باز به تک تک انگشتای قشنگت بوسه میزدم.
هرگز با چشمهای من خودت را تماشا نکردهای
تا بدانی چقدر زیبایی...
هرگز با گوشهای من خودت را نشنیدهای
تا بدانی چه آرامشی در صدایت ریخته!
هرگز با پاهای من، با شوق به سمتِ خودت قدم برنداشتهای و هرگز با دستهای من دست خودت را نگرفتهای! تو هرگز با قلبِ من خودت را دوست نداشتهای و نمیدانی چگونه میشود عاشقت شد و از این عشق مُرد!
تو نمیدانی...
تو هیچ چیز نمیدانی...
— مانگ میرزایی
یه روزایی هست که آدم خُل میشه، بهانهگیر میشه.
این وقتا فقط یه نفر رو میخواد که باشه و بهانههاشو
بفهمه و حالشو خوب کنه. میدونی؟ این روزا و بهانهها
سریع میگذرن و تموم میشن. اما حس و حالی که اون یه
نفر توی اون روز به آدم داده هیچوقت فراموش نمیشه! هیچوقت..
مي روم…
به کجا…؟
نمیدانم…
حس بدی ست…
بی مقصدی…!
کاش نه باران بند مي آمد…
نه خیابان به انتها مي رسید
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این قشنگ ترین دیالوگی بود که دیدم:)
خیلی از ما نسبت به موقعیت فعلیِ زندگیمون آگاه نیستیم. خیلی از ما فکر میکنیم زندگی چیزی غیر از اینی هست که داریم تجربهش میکنیم؛ اما زندگی دقیقا همینه؛ با تمام فراز و نشیباش و با همهی تلخیها و شیرینیهاش.