خدا کند که نفهمی غَمَت چه با من کرد!
که مرگ من نمیاَرزَد
به غصه خوردنِ تو (!
دور از ادب است اینکه بخندد لبت اما ؛
دیوار دلت مشکی و ماتم زده باشد ..:)
از یک درونگرا پرسیدند عشق چیه،گفت:
من لابه لای تنهایی هام تورو جا دادم،
اینکه یه نفر همه عمرشو تنها بوده ولی تنهاییش
رو الان داره باتو تقسیم میکنه کم نیست، منی که
به تنهایی عادت کردم و باهاش خو گرفتم، اونقد
تورو دوست داشتم که بخاطرت حاضر شدم حصار
دورمو بشکونم و تورو وارد خونه امنم بکنم،
پس دیگه فکر نکن ارزشی نداری..(:
او رفت
و صبر رفت
و تحمل تمام شد
از هم گسست
سلسله ی اختیار ما
گفت از تو یاد میکنم
اما وفا نکرد
یادش به خیر
یار فراموشکار ما ..
دلش با من نیست
این را خوب میدانَم.
فقط این منم که بی او
خسته ام ؛
تکه تکه ام ؛
متلاشی ام.