چند وقت پیش شروع کردم به خوندن کتاب تکههایی از یک کل منسجم نوشتهٔ پونه مقیمی و از این تیکهش خیلی خوشم اومد؛ نوشته بود:
«اقیانوسی از «تنهایی» در درون هر کدام از ما است.
ما به یکدیگر نزدیک میشویم تا این تنهایی را با هم شریک شویم. تا تنها در کنار ساحل به تنهاییمان خیره نشویم و در این حجم اندوهگین گیر نکنیم.»
واقعاً هم همینطوره:)
آنکه از کوچه ی معشوقه من میگذری!
تو بخوان فاتحه ای قلب من آنجاست هنوز((:
یه نوع افسردگی هست به اسم «دیس تایمیا»؛ یعنی اینجوریه که شما همه کارهات رو انجام میدی، دوستات رو میبینی، درس میخونی، مهمونی میری و … ولی در نهایت همهی زندگیت پر از احساس سنگینی، خستگی و نااُمیدیه.
اونجا که شایع میگه:
«بهت احتیاج دارم بیا، لااقل وقتی خوشحالم بیا»
نشون میده که حتی وقتی تو خوشحالترین حالت ممکن هم باشی، بازهم جای خالیش حس میشه و دوستداری که باشه :)
«دیدم که برنداشت کسی نعشم از زمین
خود نعش خود به شانه گرفتم، گریستم»🙂🖤🥀
چه عاشقانه ای بنویسم
که دلتان برایم بلرزد؟
وقتی نه دستانش را گرفته ام
نه در آغوشش کشیده ام،
و نه حتی او را بوسیده ام
من فقط از دور
او را در خویش گریسته ام
عشقِ میانِ ما
معصوم ترین عشقِ تاریخِ جهان بود...
#نرگس_صرافیان