یک جایی می رسد که آدم دست به خودکشی می زند. نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند، نه.
یک شبه قید احساسش را می زند.
یه چیزی بگم؟ نمیدونم درکش میکنید یا نه ولی بحث کردن با خانواده هیچوقت برام عادی نمیشه، هربار بعدش عصبانی، بی انرژی و شکسته میشم:)
من دلِ نفرین ندارم، پس دعایت میکنم..
بعدِ من دلداده ی یاری شوی مثلِ خودت!
اون دیالوگه که میگفت:
"من هر روز همینقدر خستهام. فقط امروز حال و حوصلهی گول زدنِ خودم و بقیه رو ندارم."
عمیقا میفهمم داره چی میگه..
اونجا که غادة السمان میگه:
و آن هنگام
که تو را در خویش کشتم
نمی دانستم خودکشی کرده ام...