آرزومیکنمیهشبکهدلتونگرفتهبوداونیکهمیخواینپیامبده«بیداری؟»
" کسایی که واقعا مارو دوست دارند، هرگز مارو ترکت نخواهند کرد"
هری پاتر
یادش بخیر..
بچه که بودم شب ها با قصه های مادربزرگ خوابم میبرد..
یک روز آمدند و گفتند که مادربزرگ باید قلبش را عمل کند..
چندهفته گذشت،یک شب خجالت را کنار گذاشتم و پرسیدم: باز هم برایم قصه میگویی؟
گفت: عزیزم،من قلبم را عوض کرده ام،دکتر حواس پرت قصه ها را داخل قلب قبلیام جا گذاشته است..
بعد از آن،شب های بی قصه کشتند تا صبح شدند..
آه عزیزدلم،چندبار باید قلبم را عمل کنم تا دکتر قصه های تو را در قلب قبلی ام جا بگذارد؟
دیگر نمیتوانست تحمل کند..
همانطور که داشت اشک هایش را پاک میکرد دست حسرت هایش را گرفت، خاطراتش را به اغوش کشید،نگاهی به امیدهای ناامیدش انداخت، درب را بست و رفت…
چندروز بعد همسایه ها از بوی تعفن به پلیس شکایت بردند؛ پلیس درب را باز کرد : امیدها در خانه خودکشی کرده بودند….!
‹هر که بپرسد ای فلان
حال دلت چگونه شد؟!
خون شد و دم به دم همی
از مژه میچکانمش...›