جایی دورتر از خودم ایستادهام به تماشای کسی که جای من زندگی میکند
چه بیرحمانه تنهاست و چه به ناچار قوی.
در مورد من اینجوریه که احمقم، احمقم، احمقم، احمقم، یهو دیگه احمق نیستم؛ مهربونم، مهربونم، مهربونم، مهربونم، یهو دیگه مهربون نیستم، میبخشم، میبخشم میبخشم، یهو دیگه نمیبخشم، اون مرحله که « یهو » اتفاق میفته اسمش هست از چشم افتادن ، بی اعتبار شدن، قلبم میشه سنگ..
|بهار|
یکی میگفت:
"بعضي وقتا خودتو از دست ميدي كه يه نفرو بدست بياري ولي به خودت كه مياي ميبيني هم اونو از دست دادي هم خودت رو! "
خیلی حق میگفت، با پوست استخونم حرفشو درک کردم..
|نورا|
هیچ کس متوجه اشک هات نمیشه،
هیچ کس متوجه درد هات نمیشه،
هیچ کس متوجه غم هات نیست،
امّا همیشه متوجه اشتباهاتت هستن و مقصر قصه تویی....
با اینکه وانمود میکنم پیام دادنت اهمیتی نداره و ناراحتم میکنه
ولی تا پیام میدی نیشم باز میشه.