خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
بلند میخندید... گویی پنهان میکرد غمی را:)
شده قصه خیلی از ماها:)
این که دارم سعی میکنم جوری رفتار کنم که انگار هیچی برام مهم نیست خیلی از درون بهم فشار میاره.
از وقتی دوست دارم
ﺣﺴﺎس شدم بهت، حسود شدم
ﭼﺸﻢ ﺩﯾﺪﻥ ﻧﮕﺎﻫﺎﯼ ﺑﻘﯿﻪ
بهت رو ﻧﺪﺍﺭم.
نمیخوام ی لحظه ام
چشمی ﻏﯿر ﺍﺯ من
دنبال تو و داشتنت باشه.
من آدم حسودی نیستم
اما سرِ تو
این قضیه کاملا برعکسه
سرِ تو حسادت نمیفهمم،
مثل ی بچه تخصی میشم
که همه جوره همچیو
واسهی خودش میخواد.
این منم، همینقدر حسود،
همینقدر عصبی، چون دوست دارم.
منتایهحدومدتهستم،تلاشمیکنم،میجنگم،واسههمهچیز!
واسه هدف ها ، واسه زندگی ، واسه آینده ، واسه آدم ها و...
ولی توانایی از دست دادن همه چیز رو توی یه روز ، توی یه شب دارم!