بهش گفتم : ازت میخوام هیچوقت دروغ نگی…
گفت: من همین الانم واسه اینکه این وقت شب پیش تو باشم دروغ گفتم…همونایی که از بچگی بهم گفتن دروغ نگو، یه کاری کردن واسه داشتن یه چیزایی که حق طبیعی هر آدم زندهایه دروغ بگم. اونا منو مخفی کار بارآوردن چون نمیخواستن با این واقعیت رو به رو بشن که منم آدمم. منم دلم میخواد تجربه کنم. اشتباه کنم. زندگی کنم…
میخوای دروغ نشنوی ازم؟ رفیقم باش. امن باش. بذار خودم باشم. بذار این عادتِ مزخرفِ مخفی کاری کردن از مغزم بیفته.
ولی دلتنگی هم مقوله عجیبیهها ، فکر کن نشستی وسط خونه داری سریال میبینی، غذا میخوری، با خواهر برادرت بحث میکنی، یا رفتی بیرون داری خوش میگذرونی، ولی تو همه این موقعیتها قلبت پیش خودت نیست یا حس میکنی یه وزنه ده کیلویی رو گذاشتن رو قلبت و تو داری حملش میکنی، انگار همه چیز خوبه، همه چیز در لحظه داره قشنگ پیش میره، خوش میگذره ولی تو خوشحال نیستی، دلت میخواد همه این خوشی ها برن به درک و تو پیش اون آدم خاص زندگیت باشی، یا به عبارت دیگه قشنگ گند میزنه تو تموم لحظه های خوب زندگیت.