بهش گفتم : ازت میخوام هیچوقت دروغ نگی…
گفت: من همین الانم واسه اینکه این وقت شب پیش تو باشم دروغ گفتم…همونایی که از بچگی بهم گفتن دروغ نگو، یه کاری کردن واسه داشتن یه چیزایی که حق طبیعی هر آدم زندهایه دروغ بگم. اونا منو مخفی کار بارآوردن چون نمیخواستن با این واقعیت رو به رو بشن که منم آدمم. منم دلم میخواد تجربه کنم. اشتباه کنم. زندگی کنم…
میخوای دروغ نشنوی ازم؟ رفیقم باش. امن باش. بذار خودم باشم. بذار این عادتِ مزخرفِ مخفی کاری کردن از مغزم بیفته.
ولی دلتنگی هم مقوله عجیبیهها ، فکر کن نشستی وسط خونه داری سریال میبینی، غذا میخوری، با خواهر برادرت بحث میکنی، یا رفتی بیرون داری خوش میگذرونی، ولی تو همه این موقعیتها قلبت پیش خودت نیست یا حس میکنی یه وزنه ده کیلویی رو گذاشتن رو قلبت و تو داری حملش میکنی، انگار همه چیز خوبه، همه چیز در لحظه داره قشنگ پیش میره، خوش میگذره ولی تو خوشحال نیستی، دلت میخواد همه این خوشی ها برن به درک و تو پیش اون آدم خاص زندگیت باشی، یا به عبارت دیگه قشنگ گند میزنه تو تموم لحظه های خوب زندگیت.
'من یه اخلاق عجیبی دارم. میدونی چیه؟ چیزهایی رو از آدمها یادم میمونه که خودشون هیچوقت نمیدونستن. راستی من حافظهی ضعیفی دارم، ولی به جزییات اهمیت میدم.'
_یه جا خوندم نوشته بود: « تو خلوتم میشینم برات گریه میکنم, ولی وقتی میبینمت یجوری از کنارت رد میشم که انگار وجود نداری؛
آدمیزاد یه وقتا مجبوره دیگه..
تو را با غیر میبینم صدایم در نمی آید
دلم میسوزد و کاری ز دستم بر نمی آید،
نشستم،باده خوردم،خون گرستم،کنجی افتادم،
تحمل میرود اما شبِ غم سر نمی آید،
ز دست و پای، دل برگیر این زنجیر جورای زلف
که این دیوانه گر عاقل شود،
دیگر نمی آید!