با تمام تلاشم برای کنترل کردن ، بالاخره قطره ای از میان اشک های سمجم سبقت گرفت و روی صورتش چکید ؛ چشمانش را باز کرد و به من خیره شد . با صورت خیسم لبخندی اجباری و پرغم زدم تا دل کوچکش نلرزد . سرش را از روی پاهایم برداشت . روبرویم نشست ، زانوهایش را همچو کودکی در آغوش گرفت ، سرش را کج کرد و نگاهش را مانند طناب محکمی به چشمانم گره زد . او مرا می نگریست و من آشفته از جنگ درونم میان آرامش نشأت گرفته از حضورش و اضطراب حاصل از دائمی نبودنش ، به چشمان همچون شیشه اش نگاه می کردم .. می دانستم درون قلب خودش طوفانی بزرگ و تاریک حکمرانی می کند ، اما دوست داشت لحظات آخر به زیبایی بگذرد .. و امان از دلبستگی ؛ دلبستگی ای که مانع خشک شدن چشمه اشک هایم می شد . بغضی که چنان چنگ در گلویم انداخته بود که گویی قرار نبود هیچ گاه اجازه نفس کشیدن را به من دهد . دستانش را جلو اورد و زیر چشمانم کشید ، گمان می کرد این گونه شاید کمی ، فقط کمی بتواند جلوی این باران را بگیرد ، اما نمی دانست که با هر حرکت مرا بیشتر بی تاب و آشفته می کند و می تواند باران چشمانم را به سیل کوچکی بر روی صورتم تبدیل کند.. و امان از اجبار . اجباری که اگر نبود هیچ گاه اتش دل هایمان را ، و باران چشم هایمان را تصاحب نمی کردند .
و چه تلخ بود نشستن به تماشای راهی ، که لحظاتی قبل نیمه روحت از انجا گذشته و در حالی که خود اختیاری نداشت ، تو را مثل همیشه تنها کرده بود ..
_دلی
ولی غم اون شب به حدی سنگین بود ،
که هنوز که هنوزه یادم میاد بغض گلوم به راحتی دست از سرم برنمیداره :)
اره ، اون شب من گریه کردم .
بعد اون شب ، هرروز و هر شب
هر اتفاقی افتاد باز هم برای اون شب گریه کردم ..!
دقیقا همونجام که علی زندوکیلی میگه :
سرم گرم نوازش های او بود ، که خوابم برد و کوچش را ندیدم :) ..
کاش میشد یک بار براش عزاداری کنی و غصه بخوری و تموم بشه ! بابا لامصب هرکاری میکنی ، وقتی باز یادت میاد غم تازه اش قلبت رو له میکنه :)
ادما دلتنگ چیزی که هیچوقت نداشتن نمیشن ،
اما امان از وقتی که شیرینیِ بودنش رو بچشی و ازت بگیرنش !
اون هیچوقت با من توی یک شهر زندگی نکرد ، اما من گوشه گوشه شهرم رو باهاش قدم زدم .