ته قلبم هیچی نمونده، نه ذوقی، نه شوقی، نه امیدی، هیچی هیچی، انگار من دیگه من قبلا نیست، من قبلا خیلی آدم خوشحالی بود...
راستشو بخوای من زیاد گفتم:
اشکال نداره بابا ، پیش میاد.ولی اشکال داشت خیلی هم اشکال داشت.
زیاد گفتم نه بابا اونقدراهم سخت نیست
ولی سخت بود ، خیلی هم سخت بود.
زیاد گفتم نه بابا دیگه عادت کردم ولی عادت نکردم ، اصلا عادت نکردم.
دروغ بود دروغ گفتید گذر زمان این غم رو کم رنگ نکرد. روزها، ماهها و سالها گذشت انگار هر بار وزنهی سنگینتری روی قلبم میذارن. بار این غم زیاد و تموم نشدنیه.
هر وقت خواستی جا بزنی...
به حس خوبِ بعد از نتیجه گرفتنت، به آخیش گفتنِ بعد رسیدنت، به برآورده شدن آرزوهات، به حسِ رضایت درونت، به خندههای از تهِ دلت، به اشک شوق مامانت، به لبخندِ مغرورانهی بابات فکر کن و ادامه بده!!!
فقط ادامه بده ...
وقتی تو دلت یچیز دیگهست و تو حرفایی که در لحظه به زبون میاری یچیز دیگه و حتی دلیلشو نمیدونی که چرا اینطوریه.