میشه گفت حس بَدیه ، ولی من قبولش کردم و دوست داشتم نسبت به تو این حسو داشته باشم ، عادت کرده بودم بهت و برام ذرهای مهم نبود که این حس درسته یا اشتباست ، تا وقتی که بودی اصلاً لازم نبود به این چیزا فکر کنم ، لازم نبود چون تو بودی ، الان به جایی رسیدم که میدونم عادت حسِ بدیه ، میدونم نه به آدما و نه به هرچیزِ دیگهای نباید عادت کنی چون بلاخره یه روز باید بره ، باید بره چون هیچکس نمیمونه حتی اگه به خواست خودش باشه ، تو چی؟ تو به خواست خودت رفتی؟ یا مجبور شدی؟ کاش مجبور بودی... بگذریم ؛ راستشو بخوای این وسط فقط منم که ذره ذره جون دادم و روز به روز چشم انتظارم ، انتظار نداشتم بهم این ضربهرو بزنی چون میدونستم که میدونی چقدر بهت عادت کردم و وجودم وصله بهت ، کاشکی نمیدونستی ولی میدونی ، میدونستی و بازم همون کاری رو انجام دادی که نباید. لازم نیست به روم بیاری ، من خودم میدونم زیادی بدتر از قبل شدم ، میدونم ضعیفم ، راستشو بخوای خودمم شَک میکنم که این آدمِ امروز ، همون ماتم زدهی شبه پیشه ، دستِ خودم نیست دیگه ، دستِ توئه ، من همهچیزم دستِ توئه چون فقط تورو دارم ، چون انتخاب کردم که به تو عادت کنم!
چی شد که یهو همه چیز خراب شد:)
#دلی
01:11
هروقت از همه چیز پرم
میام اینجا خودمو خالی میکنم و دوباره سعی میکنم قوی باشم:)
حس میکنم خنجری تو قلبمه ک مدام خونریزی میکنه...
نه میشه درش اورد ن میشه همینطوری رهاش کرد
یکیاز سختترین قسمتهای نشدن اینه که میبینی برای بقیه چقدر راحت میشه و تو درحالی که تمام تلاشت رو کردی باید حسرت بخوری.
دردناکه ولی سکوت بهتر از توضیح دادنه
چون الان هیچکس براش مهم نیست
بهت چی میگذره.
جایگاه حرف مردم تو زندگیم خیلی جای بدیه، حتی خجالت میکشم بگم ((:
عمرم گهی با غم، گهی با درد گذشت
تاریخ زندگی ام، همه با درد گذشت
این جوانی، آرزوی کودکی هایم نبود
حیف از جوانی ام، که همه با درد گذشت!
تو هیچوقت قرار نیست بفهمی من برای اینکه تورو ناراحت نکنم، چقدر خودمو ناراحت کردم.