نوشته بود: خیلی چیزها رو تو خودم میریزم و تا خودم نخوام کسی چیزی از حالم نمیفهمه، من میتونم در حالی که درگیر سختترین مشکلات روحیام طوری رفتار کنم که انگار همه چی خوبه، خیلی وقتها شده که چند بار پشت هم کم آوردم تو غم غرق شدم، زمین خوردم و باز خودم رو جمع و جور کردم و کسی چیزی نفهمیده، من همیشه ظاهر آرومم پرده روی آشوب درونم بوده، برای همین هر کسی از حالم خبر نداره.
قدر سه نفرو تو زندگیت بدون!
یک اونی که زود پیامتو سین میکنه.
دو اونی که گاه و بی گاه حالتو میپرسه و سه اونی که رفتارشو هیچوقت باهات عوض نمیکنه!:) ️
گفتم: چند دقیقه اینجا بنشین و به من تکیه بده.
گفت: کارم از تکیه گذشته؛
دلم میخواد توی بغلت بمیرم...
-عباس معروفی
من هزار بار مردم و زنده شدم
ولی بار های آخر دیگه خبری از حیات نبود.
بزور نفس میکشم بزور ادامه میدم بزور میخندم
اره خستم خیلی خسته تر از چیزی ک ب فکرت برسه.
تن بی جون خودمو میکشم از روزی ب روز دیگه
شاید ب امید اینکه ی روز همه چی تموم بشه
همه چی.
حداقل اینا تموم شه:)
فکر کنم بسه دیگه ب اندازه کافی بلد شدم به اندازه کافی فهمیدم
هر روز که میگذرد
بیشتر معتقد میشوم که آدم ها
شخصیت ناپایداری دارند
نمیشود روی ظاهر،لیاقت یا
فهم و شعورشان حساب باز کرد !
دلتنگم و دلتنگ نبودی که بدانی چه کشیدم
عاشق نشدی،لنگ نبودی که بدانی چه کشیدم.
کو قطره اشکی که به پای تو بریزم که بمانی ؟
بی اسلحه در جنگ نبودی که بدانی چه کشیدم.
تو آن بت مغرور پیمبر شکنی داغ ندیدی
دلبسته به یک سنگ نبودی که بدانی چه کشیدم.
تو تابلوی حاصل دستان هنرمند خدایی
نقاشی بی رنگ نبودی که بدانی چه کشیدم.
گشتم همه جا را پی چشمان پر از شوق تو اما
فرسنگ به فرسنگ نبودی که بدانی چه کشیدم.