یروزی از غصه دق میکنم.
در حالی که هیچکس نفهمید تو دلم چی گذشت...
و شاید برای کسی مهم نبود:)
وسط خنده یهو ساکت شد و گفت:
خیلی خرابه!
گفتم چی؟
گفت: حال و احوالم...!
بچهها به شما خوش میگذره؟ نمیدونم چجوری بگم ولی انگار فقط منم که به زور میرم مهمونی، زبانم خوب نیست، باشگاهمو ول کردم، نمیتونم برم سر کار، توی روابط اجتماعیم مشکل دارم و کلی چیزای دیگه
نمیخوام غر بزنم ولی میشه یکیتون که خوشبخته بیاد یادم بده دقیقا باید چه غلطی بکنم؟
اینو بدون که:
اگه ناراحتت میکنن، گوش نده!
اگه مجبورت میکنن، انجام نده!
اگه بهت بدی میکنن، اهمیت نده!
اگه نگرانت نمیشن، بی تفاوت باش!
اگه ازت خوششون نمیاد، توجه نکن!
اگه مسخرت میکنن، نادیده اشون بگیر!
اگه بهت اهمیت نمیدن ، حذفشون کن!
اگه اذیتت میکنن ، فراموششون کن!
اگه ازت بدشون میاد ، رهاشون کن
اهمیت نده! تو به این آدما نیاز نداری
تو فقط مسئول رفتار خودت هستی نه برداشتِ بقیه!
نمی دونم چطور توضیح بدم، این دوستم می گفت: هروقت تو زندگی یه چیزی نیست، به چیزهایی که هست نگاه کن.
با همین فلسفه وسط کویر لاستیک زده بود و نشسته بود آبجو خورده بود و غروب رو تماشا کرده بود.
می گفت میدونستم فرقی نمی کنه چقدر نگران بشم، نگرانی من کمکی به موقعیت نمی کرد، ولی می تونستم آبجو و غروب رو از دست بدم!
احتمالا این سخت ترین چیزیه که لازمه تو زندگی یاد بگیرم.
تمرین فکر کردن به هست ها ... جای نیست ها
و عدم نگرانی برای چیزهایی که در کنترلم نیست و از دست ندادن زندگی که مثل آب از دستم می چکه و می ره
نمیدونم چجوری میشه گفت ولی یه سری ادما دیگه از دوست و این چیزا گذر میکنن، تبدیل به اعضای بدن میشن.