eitaa logo
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
586 دنبال‌کننده
483 عکس
401 ویدیو
2 فایل
ارتباط: @sajedeh135 تاسیس: 1402/4/24 به خدا حافظی تلخ تو سوگند نشد، که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد، با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر، هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد، هر کسی در دل من جای خودش را دارد، جانشین تو در این سینه خداوند نشد؛🌱
مشاهده در ایتا
دانلود
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
خشاب و خالی کن توی سرم بلکه پاک بشن تموم خاطراتمون که بی ارزش مرد :)
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
کیلو کیلو گریه کردم واست اما بی صدا جمع شدن یه ذره و یه ذره رو هم تا خدا..
بودی حرف حرف تو بود و نیستی حرفام از توعه .:)
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
تیغ کشیدم خط رو خط افتاد و درد حس کردم..
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
بی تو زنده بودم اما هیچ نکردم زندگی!
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
میگفتی تا اخرش منو کنارت میبینی.. ولی تو که رفتی ، قلب من دیوونه شد رسما :))
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
نکنه چیزیش شده ! یهو تو راه نمونه ، خواستی بیای خودت برگرد من که کارم تمومه ..
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
صبر کردم تا بفهمه عاشق صبوره .. لمست میکنم اخه چشام دیگه کوره..
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
شاید بمیرم خیلی چیزا راحت شه واسم شاید بفهمی چقدر من تورو میخواستم :)
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
منو از خدا گرفتی هدیه ، اما دلت نخواست منو .. پس دادی هدیه ات و به همون خدا ؛)
هدایت شده از اتاق ِ۴۷۰ .
‌ [ یک عاشقانه‌ی کوتاه ] بغ کرده نشسته بود گوشه‌ی اتاقشو موهای بلندشو ریخته بود رو صورتش که اشکاشو نبینم . پسرم زیادی مرد بود ، حتی با وجود همین موهای بلندش که نمیذاشت کوتاهشون کنم . درست مثل ؛ بگذریم ! وقتی دید حرفی نمیزنم سرشو بلند کرد و طلبکار با همون صدای گرفته ش گفت : اون برمیگرده ، خودش گفت . سعی کردم جلوی خنده مو بگیرم ؛ خوردنی شده بود پسر کوچولوم . با احتیاط گفتم : اگه میخواست برگرده که نمی رفت . اشکاش دوباره راه گرفتن رو صورتش : خودش که نمی خواست بره ؛ به زور بردنش . تکیه مو از چارچوب در گرفتم و رفتم جلوتر و کنارش نشستم رو زمین . قیافه ی ناراحتی گرفتم به خودمو شونه بالا انداختم : به هرحال رفته ، خونه‌شونو عوض کردن ؛ بهتره فراموشش کنی . گریه‌ش شدت گرفت و با لحنی که سعی میکرد مردونه ترش کنه داد زد : نخیرم . تو که نمیدونی دوست داشتن یعنی چی : ) انگشتای تپل کوچولوشو گرفت جلوی صورتم و ادامه داد : اون دوتا دوستم داشت ، دوتا . منو حتی از بستنی و پاستیل خرسیم بیشتر دوست داشت . میخواست با من عروسی کنه ، قول داده بودم بزرگ که شدم براش از النگوهای خاله فاطمه بخرم ؛ که جیرینگ صدا بده تو دستش . تو که نمیدونی اون فقط با من بازی میکنه ؛ تازه اون روز زمین که خوردم خیلی درد داشت ، اما من گریه نکردم ، مردا که گریه نمیکنن ؛ ولی اون داشت واسه من گریه میکرد . تو که نمیدونی دوست داشتن چجوریه ؛ تو که تا حالا یه گاز از بستنیت به کسی ندادی ، آخه تو که .. به هق هق و سکسکه افتاده بود ؛ سرشو بغل گرفتم ، شروع کرد مشتای کوچیکشو ؛ حواله ی سر و سینه‌م کرد و با هق هق زار زد : فراموشش نمیکنم ، میرم دنبالشو پیداش میکنم ؛ بزرگ میشم بعد اون میشه عروسم . بهش قول دادم گمش نکنم ، بهش قول دادم نرم با فرشته بازی کنم . من . . ب . . بهش قول دادم . . من . . یاد حرفای تو افتادم ، یاد قول و قرارامون ؛ یاد همه ی خاطرات خوب و بدمون . هرچیم که من ضعیف بودمو زود کم آوردم ؛ پسرم به تو رفته ؛ حرفش حرفه . میدونه دوست داشتن یعنی چی ؛ میدونه دوتا یعنی چی . چشمامو بستمو سعی کردم به یاد بیارم صورتتو ؛ ناخودآگاه زیرلب اسمتو صدا کردم . پسر بچه‌ی آروم گرفته تو آغوشم ، با صدای خش دار و هق هق جواب داد : دیگه اسممو صدا نزن ؛ دیگه دوستت ندارم .