به مو رسید، پاره شد. گره زدم بازم پاره شد، بیخیال شدم دیگه؛ زوری نیست که.
منو از تنهایی نترسون که تا دلت بخواد داشتم روزا و شبایی رو که اشکامو دستای خودم پاک کرد، سرم روی شونههای خودم رفت و خودم به خودم دلداری دادم
من میگم
تا یه لباس رنگی نپوشی
نمیفهمی که مشکی زیادم بهت نمیاد!
تا اون یه نفرو فراموش نکنی
متوجه نمیشی که آدمای خوب زیادی
حواسشون به تو هست و کنارتن
تا کارما زنگ خونتو نزنه به خودت نمیای
تا قلبت نشکنه مغزت کار نمیکنه!
تا عاشق شکلات نباشی نمیفهمی که رژیم سخته
تا از دستت نره ارزشش رو نمیفهمی
تا دوستاتو نشناسی دو دستی به خانوادت نمیچسبی. ما آدمای نرسیدن یا نفهمیدن و درک نکردن نیستیم فقط مشکل اینه که دیر به خودمون میایم.
مهم نیست چند سالته،
اگه اینارو درک کردی تو این زندگیو بردی.
رها کردن سختتر از رها شدنه، کی میدونه آدم چی میکشه تا خودش رو قانع کنه و بزاره بره.
معمولا اجازه میدم آدما تا حد امکان منو ناامید کنن تا لحظه ی حذف کردنشون هیچ شکی به دلم نمونه .
نمیتوانم جلوی لبخند خودم را بگیرم ، گاهی خندهی بیدلیل بیخ گلویم را میگیرد.
آخرش هیچکس نفهمید که ناخوشیِ من چیست! همه گول خوردند