نمیدونم چی میشه و واقعا دیگه برام اهمیتی نداره، من برای همه اتفاقات زندگی خستم.
من میخوام به جای تموم شبایی که کسی بهت شب بخیر نگفته، شباتو بخیر کنم. میخوام به اندازهی تموم دوستت دارمایی که نشنیدی، دوستت داشته باشم. میخوام به اندازهی همهی اون لحظههایی که تنها بودی و دوست داشتی یکی کنارت باشه، پیشت باشم. میخوام به اندازهی همهی گریههات، بخندونمت، به اندازهی همهی دلتنگیات خوشحالت کنم. می خوام به اندازه تموم روزای بدت برات خاطره خوب بسازم. می خوام همه ی تنهاییاتو جبران کنم، می خوام زندگیتو قشنگ کنم. ببین، من انقدر دوستت دارم، که هرچی دارم مال تو، همهی خندهها مال تو، همه چیزای خوب مال تو، همه قشنگیا، همه بهترینا مال تو؛ از بین همهی دوست داشتنیهای توی این دنیا فقط یه تو واسه من.
من خودم دارم تو بدبختی به سر میبرما ولی حواسم به توی میمونه که ناراحت نشی.
حرف زیاده ، ولی این دستِ منه که به نوشتن نمیره و این مغزِ منه که کمک نمیکنه کلماتو کنار هم بِچینم. همینقدر بگم که احساسِ خفگی میکنم ، نیاز به آغوش دارم ، ولی هرچی سر میچرخونم کسی رو نمیبینم.
ولی بعضی وقتا ی حرکت به ظاهر کوچیک از سمت بعضیا باعث میشه تا چند ساعت قلب درد بگیری ..
سخت ترین قسمت نشدن اینه که میبینی برای بقیه چقد راحت میشه و تو در حالیکه تمام تلاشت رو کردی باید حسرت بخوری:)
آن چیزی که برایم مهم است لحن آدمها، شکل گرفتن کلمات و گفتوگویشان است.
از دست دادن اعتماد دیگران بهای بسیار سنگینی داره. به نظر من، پاداش شکستن هر قولی، از کوچکترین تعهدات گرفته تا بزرگترین وعدهها، ارزشش رو نداره.