دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت
عمریست که عمرم همه در کارِ دعا رفت.
نمیبخشمت!
چون روت حساب کرده بودم
ازت انتظارشو نداشتم
پناهگاه امنم دونستمت و از نقطه ضعفام با خبر بودی
زدی تصوراتم راجب خودتو با خاک یکسان کردی
وقتی بیشتر از همیشه بهت احتیاج داشتم پشتمو خالی کردی
از ارزشی ک بهت دادم سواستفاده کردی
تهشم منو مقصر دونستی..
«دلم میخواهد برای یکبار هم که شده نباشم. کسی حضور مرا حس نکند. از اینکه همیشه بودهام خستهام. دلم میخواهد روزی کسی با دیدنِ چیزی، یاد من بیافتد و با خودش بگوید چرا نیست؟ چرا رفت؟»