او مرا میفهمید و من او را میخواندم و همین ساده ترین قصه میان من و او بود!
مث اینه ک؛
خسته شدی از درد کشیدن
خسته شدی از اشک ریختن
خسته شدی از آدما
خسته از همه چیز و همه کس!
دیگه اینطوری شدم که از نظر بقیه مغرورم عصبیم.
از نظر خودم به یه بغل نیاز دارم که توش بمیرم...:))!