دیگر نه آرزوی دارم و نه کینه ای.
آنچہ که در من انسانی بود از دست دادم، گذاشتم گم بشود.
در زندگانی آدم باید یا فرشته بشود یا انسان و یا حیوان، من هیچکدام از آنها نشدم، زندگانیم برای همیشه گم شد :)!
نمیدانم چه خواهد شد
و راستش را بخواهی
دیگر برایم اهمیتی ندارد؛
من برای تمام احتمالات زندگی
زیادی خستهام.
با خنده گفت: چرا باید تلاش کنم به درمان؟
من هرروز دعا کردم به مُردن…
قلب عزیزم
متاسفم که اینبار به زجه هات توجه نمیکنم چون دفعه قبل چیزی باب میل من و حتی تو به دست نیومد با بیان کردنش پس خفه شو :)
شبیشایدرهاکردمجهانبیسرانجام
کهاگرباشمدراینعالمشومدیوانهو
رسوا:)
همه از درد شکست عشقی و جدایی حرف میزنن ، اما کسی از سختیِ دلتنگی رفیق حرفی نمیزنه :))