خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
اون یادش میره حتی اسمت چی بوده
از دست دادن تو به قیمت پیدا کردن خودم تموم شد، من بُردم
به جایی رسیدیم که اگه یه نفر معمولی ترین کارهای انسانی رو انجام بده، ازش تشکر میکنیم بابت عوضی نبودن!
و حال مرا اگر بپرسی به تو میگویم؛
تمام فریاد های جهان در گلویم زندانی شده اند ولی حتی حوصله ی صحبت نیست،
تمام اشک های جهان در چشم هایم جمع شده اند ولی نای گریه نیست،
تمام درد های جهان در استخوان هایم میلولند اما مجال آه، نیست.
-دیاکو.
اگه وسط مهمونی و بیرون رفتناش بین رفیقاش بهت تکست داد، تو از همه عالم شیش هیچ جلویی.
کم کم به مرحلهای تو زندگیت میرسی که برای نبودنها بیقراری نمیکنی، دیر جواب دادن ناراحتت نمیکنه، حساسیتهات کمتر میشن و آدمها رو تو جایگاهی از زندگیت قرار میدی که لیاقتش رو دارن.
آدما ترسناکن ، بیرحمن... با این افکار روز به روز تنهاتر میشی و هرکار میکنی که از این تنهایی در بیای و همهی این حسا تموم بشه ولی نمیشه! کم کم به خودت چنگ میزنی ، با خودت میگی یعنی من اینقدر بَدَم که هیچکسو ندارم؟ مگه چیکار کردم؟ توی تنهایی خودت فرو میری ، اونقدر تکرار میشه تا تو غرق میشی و هیچ غریق نجاتیم توی دنیا نیست که تورو از اقیانوس تنهایی نجاتت بده.
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
بعد تو هیچی نمیمونه اینجا جز سیاهی🖤؛
دیدی هیچی جز سیاهی نموند؟