آنچه از غیبتت ای دوست به من میگذرد؛
نتوانم که حکایت کنم الا به حضور...!
کسی ک تورو میبخشه یعنی دوست داره
اونی که دوست نداره میره سراغ بعدی؛
تمام این روزها، این ساعتها، این دقایق بیرحم، بیمعنی شدهاند.
خستهام، نه از دیگران، که از خودم.
خسته از بیپایانی این تلاشها که هیچوقت به هیچ جایی نمیرسد.
من در این دنیای بیرحم، هیچ چیز را نمیفهمم، هیچ چیز برایم ارزش ندارد.
چیزی برای دوست داشتن باقی نمانده.
حتی این بدن، که سالها در کنارم بوده، دیگر برایم غریبه است.
احساس میکنم که تمام چیزهایی که از آنها به روزگار گذشته وابسته بودم،
تمام آنها اکنون برایم پوچ شدهاند.
و در این لحظهی بیپایان، من چیزی جز یک روح خسته نیستم،
که در میان همهچیز، گم شده است.
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
خدارو چه دیدی ؟
شاید پر گرفتیم،
شاید خنده هامون از سر گرفتیم
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
خدارو چه دیدی؟
شاید جون گرفتم،
شاید دستتو زیر بارون گرفتم