روز به روز دارم کمحرفتر میشم، یوقتایی حس میکنم میتونم چند هفته تو خونه بمونم بدون اینکه نیاز داشته باشم معاشرت کنم.
داشتم فکر میکردم یعنی خدا چقدر دوستم داشته که منو از گذشتم و تک تک آدماش یهو بیرون کشید و نجاتم داد ؟
مرا به خاطر میاوری؟
من همان اسیر و دلداده ی توام ، همان که نبودنش که هیچ بودنش را هم حس نکردی :)
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
حتی اگر ندانم که اکنون به چه کسی تبدیل شدهای؛ میدانم که دلتنگ آن کسی که بودی میمانم، در خودم زنده
حتی اگر ندانم به چه کسی تبدیل شده ای:)
کاش آدم اگه قراره ضربه بخوره، بخوره اما هیچوقت نفهمه از کی خورده، بعضی وقتا اینکه میفهمیم آدمی که هیچوقت انتظارشو نداشتیم بهمون ضربه زده بیشتر داغونمون میکنه !...
اونا فکر میکنن من رفتن رو بلد نیستم ولی من خیلی خوب این کار رو یاد گرفتم، ترک کردن و بلدم، ولی قبلش میخوام اینقدر ناامیدم کنی که بدون هیچ پشیمونی و جای جبرانی ترکت کنم، منم ترک کردن رو بلدم ولی فقط برای یه آدمایی از قلبم فرصت بیشتری خواستم، منم رفتن و بلدم، ولی یه سری آدمهارو حتی خودمم نمیخواستم ترک کنم، خودشون مجبورم کردن که برم، چون کنارشون بودن جای من نبود:)
یه چیزایی هست؛
نه میشه نوشت نه میشه به زبون آورد،
و نه میشه فراموش کرد،
همونا میشن چروک های صورت، موهای سفید، سردرد، معده درد،
بداخلاقی های گاه و بیگاه....!
نوشته بود :
تو شبیه رد اون زخمی هستی که روی
دستمه، دیگه درد نمیکنه دیگه
نمیسوزه ولی نگاه کردن بهش منو
ناراحت میکنه.