خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
همینطوری داری زندگیتو میکنی، یهو یادت میاد چطوری صدات میکرد.
یهو کل خاطرات اوره میشه رو سرت:)
خـنیاگـر شعـر و قلمـ ؛
هنوز ۱۸ سالگیتو که باهم گذروندیم یادم نمیره یعنی در واقعه دارم باهاش زندگی میکنم:) چجوری انتظار داری
برای تو… توی شب تولدت
امشب تولدته…
و من اینجام، با دلی که یکساله دلتنگه.
نه پیغامی، نه صدایی، نه حتی یه نشونه ازت…
فقط سکوت مونده، و من، که هنوز با لحنی که صدام میکردی توی گوشمه.
یادته چقدر قشنگ حرف میزدی؟
هر واژهت انگار بوی مهربونی میداد.
هر بار که باهام حرف میزدی، انگار دنیا آرومتر میشد.
حالا نیستی.
و من هنوز هر روز با خودم تکرار میکنم:
کاش بودی… فقط برای یه لحظه…
فقط یه تولد دیگه کنار تو.
دلم تنگه، نه فقط برای بودنت،
برای حرفات، برای اون اسم قشنگی که فقط تو صدام میکردی باهاش.
هنوزم دوستت دارم،
با همون شدت، با همون دل.
اما دردناکتر از نبودنت،
اینه که حس میکنم منو فراموش کردی…
انگار دیگه حتی یادت نمیاد یه روزی دنیای من بودی.
امشب به یادت یه شمع روشن میکنم،
نه برای جشن…
برای دلی که هنوز توش نفس میکشی.
تولدت مبارک… هر جا که هستی.
دلم برایت تنگ شده...برای خودت...برای صدایت... برای اینکه اسمت کنارم باشد اما خودت نه...دلم برای نبودن هایت تنگ شده...
هر بار که با خودم فکر می کنم می گوییم من لایق خداحافظی بهتری بودم...حداقل ارزش بودنم کنارت بیشتر از این بود... کاش دوباره همه چیز درست شود