چشم های خستش فریاد میزد که ساعت هاست نخوابیده .. خیره شده بود به جایی و پلک هم نمیزد .. دستم رو گذاشتم روی شونش انگار یهویی به خودش اومد .. نگاهی بهم کرد و گفت : _جانم ؟
گفتم : _چیزی شده ؟ یه لبخند زورکی زد و سری تکون داد و گفت : نوچ ! چطور ؟ گفتم : هیچی همینطوری پرسیدم ببینم
بلند شد و رفت سر یخچال پارچ آب رو برداشت و سر کشید
غرزنان داد کشیدم : _مگه من هزار بار بهت نگفتم اینجا پارچ سرنکش !
پوزخندی زد و گفت : _خب حالا تو ام شلوغش میکنی
پایه ای یه دست بزنیم ؟
مشغول بازی شدیم و طبق روال بردمش که زنگ درو زدن .. از جاش پرید و گفت با من کار دارن ..
رفت پای آیفون و گفت : منتظر بمونید الان میام و با عجله رفت که حاضر بشه ..
فصل اول
هیچ حواست هست که سال هاست نشستی و به دیوار مشکی ِکنج کافه ی خاکستری طهران قدیم خیره شدی ؟
چند بار دیگه قراره چایت سرد بشه و کافی ها رو روز به روز تلخ تر از روز قبل بخوری ؟
به فضای مه آلود و مبهم دورت نگاه کردی ؟ ..
دیکتاتور .
فصل اول هیچ حواست هست که سال هاست نشستی و به دیوار مشکی ِکنج کافه ی خاکستری طهران قدیم خیره شدی ؟ چ
ساعت ۱۳:۴۳ دقیقه .
سلام ژولی . کجایی ؟ میتونی بشمری این چندمین نامه ست که برات ارسال میکنم ؟ و خب حدس میزنم این یکی هم بی پاسخ بمونه ..
صبر کن .. ۱۶۲ روزی میشه که از همیشه تنها ترم .. راستش امروز هم چایم یرد شد و فقط پول اضافه دادم ..
پولام داره تموم میشه .. یکم داری قرض بدی ؟
امروز هوا آفتابیه و کمی خستم ، کلاسام رو به زور رفتم و زندگی بیش از حد برام روزمره شده .
کجایی ژولی ؟ خسته شدم عزیزم .
دیکتاتور .
ساعت ۱۳:۴۳ دقیقه . سلام ژولی . کجایی ؟ میتونی بشمری این چندمین نامه ست که برات ارسال میکنم ؟ و خب حد
شب ها و روز ها داره بدون ژولی سپری میشه !
اما به درستی ژولی کیه ؟ خوشبختانه ژولی ِمن رو تا حالا هیچکس ندیده و لمسش نکرده جز خودم . چون ژولی مثل کلارای ِ بانی فقط متعلق به منه .
درواقع مدت ها بود که با ژولی به کنج خلوتی میرفتیم و چایی میخوردیم .
بخوام صادق باشم اون کافی رو به چایی ترجیح میده و این بیشتر مضحکه
کافی رو به شاهکاری مثل چایی ترجیح میدن ؟
اما خب اون بچه ی حرف گوش کنی بود و معمولا به خاطر منم که شده مینشست و چایی میخورد . عاشق هوای بارونی و قدم زدن زیر بارون بود و خلاصه که زندگی به کام بود .