هدایت شده از کَمیمَن
«خواهم که غزل گویم آرام شود دردم»
من گریه کنم؟ عمرا! من در تن یک مردم...
از خاطره های او، یک شاخه ی گل دارم
آن هم شده پژمرده.. او گفت که من سردم...
من با همه خوش بودم، عاشق شدم اما تو
با آن همه خوب و خوش، کردی ز خودت طردم...
گفتی که بهاری تو، پاییز پسندم من
رفتی و ندیدی من... پاییزم شدم، زردم
دردیست خزان بودن، شاعر شدم از دردش...
«خواهم که غزل گویم، آرام شود دردم»
-زینب چاوله