هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
ما همانیم هنوز. یکی از آن ۳۶ میلیون ایرانی در روز اشغال خرمشهر. که بقول رجائی یک قرص نان را سیوشش میلیوننفری میخوریم ولی زیر ذلت نمیرویم. و نرفتیم. ما همانیم هنوز. ما یکی از آن سه سرباز ایرانی بر پل آهنی جلفاییم که تا نفس آخر در برابر ارتش سرخ شوروی ایستادیم تا خاک ندهیم. ما آن پیرزن روستایی در برابر چشمان ستارخانیم که مشتمشت خاک خوردیم و گفتیم خیالت راحت سردار، ما خاک به دشمن نمیدهیم. ما دلیران تنگستانیم هنوز، درمیان نخلهای بلند جنوب؛ سینه داده به گلولههای سربی انگلیسی. ما فهمیدهی نوجوانیم زیر شنیهای تانک بعثی. ما چمران و وصالی در پسکوچههای پاوه در برابر خاکخواهی تجزیهطلبان. ما همانیم هنوز. بگو ما را بخوانند. ما را مرور کنند. بگو تهدیدهایشان را به دریا بریزند. که اگر ذرهای از خاک مطهر خارک به پوتین سربازهایشان چسبیده باشد، به خون خود آن را میشوییم و خارک را گورستان بزرگ دلتافورسهای آمریکایی میکنیم. به خارک خوشآمدید. جمعیت ۹۱میلیون نفر!
«مهدی مولایی»
https://eitaa.com/m_molaie110
مقاومتی که در برابر خوابیدن دارم خیلی جالبه، تازه هربارم صبح بیدارم میکنن، بلند میشم اشکامو پاک میکنم و به دیر خوابیدن لعنت میفرستم
- دکوپاژ 🇮🇷 ۫ ִ 𓈒
بچهها جایی رو میشناسید که بند عینک قشنگ داشته باشه؟ مثلا از اون طرح چفیهها https://abzarek.ir/ser
بچهها من پیدا نکردم اینجارو :(
امشب تو خونه موندن برا ماهایی که اینهمه سال که ادعامون میشده اگه زمان امام حسین یا امام علی بودیم تنهاشون نمیذاشتیم، حرامه.
الان وقت تو خونه موندن و چه بدونم ترسیدن از اینکه نکنه اتفاقی بیفته نیست، یا مرگ یا خامنهای
- دکوپاژ 🇮🇷 ۫ ִ 𓈒
اومد اینارو ریخت جلوم و گفت تولدت مبارک🥲🥲 همیشه تولدم تو شلوغترین روزا بوده و معمولاً کسی یادش نمی
تولدِ جهادی🥲😂
خداروشکر که این روزا انقدر مشغولیم و خداروشکرتر هم برای اینکه لا به لای این شلوغیا آدمای ارزشمندی رو کنارمون داریم که حواسشون بهمون هست🩵
هدایت شده از مُـؤَثِـر
رسیدیم به آخرین ایست بازرسی برای پخش باقیِ جورابایی که مونده بود...
تقریبا فکر کنم یه ده نفری بودن که وایساده بودن و مواظبِ شهر بودن:)
دونه دونه جوراب و شکلات دادیم بهشون، میخواستیم سوار ماشین شیم و بریم یهو به دلم افتاد افطار که آماده میکنیم یه چند تاییام خب میتونیم برای این عزیزان لقمه بیاریم...
با ایشون باهم دوباره همون راه و برگشتم سمتشون که ازشون بپرسم اجازه دارم لقمه بیارم!
تا رفتم همصحبت بشم باهاشون، اصلا اون متانت، اون آرامش، اون ... همونجا گرفتتم:)
آنقدر که موقع حرف زدن آروم بودیم و اون حس خوبه القا شد برام...
آنقدری خوب بود که حتی قابل توصیف نیست، نمیدونم چطور باید حتی وصف کنم براتون🫠
حالا من خواستم که اجازهی لقمههارو بگیرم ازشون، گفتن ببرین به جاهایی بدین که لازمه اینجا نیارید، اینجا لقمه هست.
آنقدری آروم و با حوصله صحبت میکردن که اصلا وای...
بعد که داشتیم میومدیم سمت ماشین یهو تو ذهنم گذشت بابا چقدر این آقا شهید زنده بود:))
دقیقا همون لحظه گفت این آقا انگار شهید زنده بود ..
جفتمون یجورایی تو وجود خودمون انگار رفتیم تو خلسه:)
بعد که اومدیم تو ماشین تعریف کردیم، حاجی گرینوف جمعمون انگار از ما جسورتر بود؛ گفت من پیاده میشم ازش یه یادگاری بگیرم، ما خیلی مقاومت کردیم که خب نره!
ولی مثل اینکه حرف ما تاثیری نداشت و رفت ..
همین که رفت و باهاش صحبت کرد، دیدم موقع برگشت عینک و از چشاش درآورد و اشکاش ریخت بیشترکه دقت کردم دیدم اشک آقاعه هم دراومد...
حالا نشست تو ماشین و ماجرارو تعریف کرد برای ما، بهشون گفته بود که: شما چهرتون به دلم نشست یه لحظه به دلم افتاد از شما یه یادگاری بگیرم!
گفته بود که: من الان چیزی با خودم ندارم، بعد یهو دستش و برد دور گردنش و چفیهاش و باز کرد و گفت: ولی این چفیه متبرک سوریهاس با ارزشترین چیزیه که دارم، و اون قسمت و روزیِ حاجی گرینوفِ ما شد:))
حالا ما بودیم که اشک شده بودیم...
عجب ادمایی، عجب روزایی ...
خداروشکر فقط شکر:)
#مـؤثـر_نوشت