- دکوپاژ 🇮🇷 ۫ ִ 𓈒
@muabbasi سلام علیکم این کاری که باهم دیگه انجام دادیم رو یادتون هست؟ امکانش هست کسایی که واریز داشت
نیومدید پیوی و من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم🤌🏻
از پول اضافه مونده و با پرسیدن از دفتر مرجع و.. گفتن که باید رضایت بگیریم که توی راهِ دیگهای خرجش کنیم
و بانک هم گفت که ما شماره و اینطور اطلاعات شخصی کسایی که واریز کردن رو نمیتونیم در اختیارتون بزاریم
ولی خب لطفاا رضایت داشته باشید کسایی که واریزی داشتید مخصوصا اونایی که پولای بیشتری واریز کرده بودن که ما این هزینه رو توی همین راه برای رزمندهها خرج کنیم✨ حالا چه رزمندههای در میدان چه در خیابان
اگر هم کسی رضایت نداره پیام بده من پول رو براش برگشت میزنم که خدای نکرده حقی به گردن بنده نباشه✨
- دکوپاژ 🇮🇷 ۫ ִ 𓈒
نیومدید پیوی و من واقعا نمیدونم باید چیکار کنم🤌🏻 از پول اضافه مونده و با پرسیدن از دفتر مرجع و.. گفت
مخصوصا این اسامی چون هزینه بیشتری واریز کرده بودن اگر حتی میشناسید این اسامی رو بگید که بنده برم رضایت بگیرم
خانم الهام مقدم، خانم رخساره محمدی، خانم سیده نرگس حیات الغیبی، خانم زینب زارعی
- دکوپاژ 🇮🇷 ۫ ִ 𓈒
چشمم اسمِ رویِ تابوت رو تار میبینه.. داغت نمیشه باورم:))
فقط یبار اومده بودم بیت، یباری که لحظه به لحظهش از یادم نمیره
فاطمیه بود؛ بهمون گفتن چندتا سهمیه داریم و از بینمون قرعه کشی کردن؛ از قضا اسم من هم بینشون بود
سر از پا نمیشناختم، تا برسیم به تهران ذوق داشتم و هیچ تصوری راجب جایی که بزرگترین رهبر کل جهان اسلام زندگی میکنه نداشتم، فکر میکردم جایی خارج از شهره دور از مردم عادی؛ اما اتوبوس یهجا وسط وسط خیابونای شلوغ تهران نگه داشت و گفت همینجاست، پیاده شدیم و از کوچه پس کوچهها گذشتیم، کوچه پس کوچههایی که داخل همشون پر خونه بود و کلی از مردم زندگی میکردن و شما بین همین مردم معمولی داشتی زندگی میکردی
بعد از اون حسرت بزرگ زندگیم این شد که چرا همسایهی شما نیستم
قرار بود بریم داخل صف وایستیم که بهمون گفتن گویا ناهماهنگیای شده و امکان داره راهمون ندن داخل، قلبم ریخت؛ یعنی چی؟ اینهمه راه از زنجان اومدیم تا اینجا بعد هیچ و پوچ؟
به این زنگ بزن به اون زنگ بزن تا بالاخره گذاشتن از گیت اول رد شیم
رسیدیم به یه در آهنیِ بزرگ پشت اون در صف بود، دوباره قلبم گرفت که نکنه نتونیم بریم داخل؟ دوستم که دید حالمو برگشت و بهم گفت این ذکرو بگو «یا كاشِفَ الْكَرْبِ عَنْ وَجْهِ الْحُسَیْنِ اِكْشِفْ كَرْبى بِحَقِ اَخْیكَ الْحُسَیْنِ »
تمام مدت ذکر لبم همین بود، وارد جایی شدیم که بهش میگفتن زینبیه، اذان گفته بود نمازو خوندیم و خواستیم بریم سمت حسینیه، که گفتن ظرفیت تکمیل شده و درا همشون بسته شدن
دیگه فقط اشک بود که بیاختیار از چشمام میریخت، یعنی چی؟ یعنی نمیبینمت؟
قران شروع شده بود، بقیه نشسته بودن از پروژکتور مراسم و نگاه میکردن اما من نمیتونستم بشینم، بلند شدم، دنبال خادما گشتم و اولین خادمی که پیدا کردم بهش گفتم: « ببخشید مطمئنید دیگه در و باز نمیکنن؟ » و اونم گفت که اره ظرفیت تکمیله همینجور از همه میپرسیدم شاید یه امیدی باشه، در حد یه نیم نگاه حتی، درحال صحبت با خادمِ دیگهای بودم که یهو همهمه پیچید « اقا اومد، اقا اومد » سرمو بالا گرفتم و نگاهم افتاد به پروژکتور روبروم که شمارو نشون میداد، قلبم از جاش داشت کنده میشد و از شوق هق هق گریه میکردم، اصلا انگار دنیارو بهم داده بودن همش فکر میکردم وای اون کسایی که داخلن چه حسی دارن وقتی ما اینور اینقدر بیقراریم
شما که اومدی میدونستم دیگه امکان نداره درهارو باز کنن، نشستم و چشم دوختم به پروژکتور، هربار که دوربین میومد رو شما قلبم میرفت و قربون صدقتون میرفتم و بعد تو دلم باهاتون حرف میزدم که آره ببین ما اومدیم ولی نشد ببینیم شمارو و مطمئن بودم حرفام رو میشنوید.
تموم شد، گفتن اتوبوس منتظره خواستیم بریم که یهو با سبدای پر از غذاهای نذری وایستادن سر راهمونو بزور غذا میدادن دستمون و میگفتن « آقا سپرده کسی غذا نخورده نره از اینجا بیرون »
قند تو دلم آب شد که چقدر همیشه بهفکر مردم بودید
برگشتیم و من هربار که یادش میفتم با خودم میگم چیمیشد مگه؟ چیمیشد یبار، فقط یبار میدیدمت؟
اما انگار قسمت چیزِ دیگهای بوده، قسمت نبوده ببینمت عزیزِ قلبم دیدارمون به روز رجعت..
۱۴۰۵.۴.۱۲
- شبِ قبلِ روزی که برای وداع قراره بریم..
#روایت
- دکوپاژ 🇮🇷 ۫ ִ 𓈒
فقط یبار اومده بودم بیت، یباری که لحظه به لحظهش از یادم نمیره فاطمیه بود؛ بهمون گفتن چندتا سهمیه د
از دنیا فقط همینو میخوام که دوباره یکی با ذوق و اشکایی که تو چشم حلقه زده بهم بگه « اقا اومد، اقا اومد » و سرمو که بالا گرفتم ببینم شما هستید :) فقط همین، واقعا فقط همین,
- دکوپاژ 🇮🇷 ۫ ִ 𓈒
اخر شب اومدن گفتن میشه یکم میکروفن رو بدید ما هیئت بگیریم😂🥲؟
امشب هرکدوم چندتا از دوستاشونم اورده بودن تا هیئتشون بزرگتر شه😂🥲
دردناکترین حرفی که امروز بهم زدن « خوش اومدید شما اخرین مهمونای آقا تو تهرانید.. »
جایی تو تهران هست نیاز به نیرویِ رسانهای داشته باشه؟ عکاسی و اینا
ایده پردازی و سناریو نویسی برای ویدیوهام میتونم بکنم
کار با دوربینای حرفهای رو بلدم ولی دوربین ندارم..
اگر جایی هست در خدمتم،
@muabbasi
لطف کنید فور کنید تو کانالاتون بلکه منم تونستم خدمت کنم✨
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
- پدر از دست دادیم..
« در حواشیِ احوالات مردم؛ چند روز مونده به تشییع »
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایستاده میمیرم؛ بخاطر این پرچم..
- آخرین دیدار / ۱۴۰۵.۴.۱۳