شهدا به اسم های مختلف شناخته می شوند:
شهدای انقلاب
شهدای جنگ
شهدای مدافع حرم
شهدای امنیت
شهدای منا
دیشب دیدم بالای مزار شهید حاجی زاده و باقری نوشته:
اصحاب آخرالزمانی سیدالشهدا
یک جورهایی انگار می گوید:
شهدای راند آخر!
من به شخصه دوست دارم در وقت اضافه شهید شوم و در
قطعه شهدای پای رکاب امام زمان😅
خاکم کنند.🤚😄
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
رو به روی مزار شهید حاجی زاده که بایستید، ناخودآگاه رو به امام هم ایستاده اید...
من خیلی به این فکر می کنم که این مجاهدان بزرگ چه نسبتی با امام پیدا کردند که توانستند راهی که او شروع کرده بود را سرتا سر عمرشان پیش ببرند...
با شجاعتش
دوراندیشی اش
استکبارستیزی اش
از خود گذشتگی اش
تداوم و خستگی ناپذیری اش
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
🌿🪷🌿
غروب بود. هوا تاریک روشن شده بود. بلند شدم از پنجره محوطه پر از فضای سبز پادگان را نگاه کردم و آه کشیدم. دلم گرفته بود. از دست نادانی های داخلی و دشمنی های خارجی. حاج احمد که حرف می زد گره های ذهنی ام باز می شد. پرسیدم: «حاجی! تکلیف این دشمنی های خارجی چیه؟ آخرش چی می شه؟ تا کی برامون شاخ و شونه می کشن؟ ما باید چی کار کنیم؟» حاج احمد هم بلند شد و آمد کنار من ایستاد. لبه پنجره اش دانه ریخته بود برای پرنده ها. چند تا کبوتر هم آمده بودند و بدون توجه به ما نوک می زدند. گفت: «جنگ حتمیه علی. ما قطعا یه روز با آمریکا و اسرائیل شاخ به شاخ می شیم. ولی تا اون موقع سه تا بازومون رو باید قوی کنیم. بسیج و موشکی و مهندسی.» سکوت کردم تا بیشتر توضیح بدهد. «بسیج یعنی مردم. مردم باید باهامون باشن. مردم رو نداشته باشیم انگار هیچی نداریم. موشک هم نداشته باشیم دستمون خالی می شه و سریع از پا درمی یاییم. استحکامات و پناهگاه های مجهز هم باید داشته باشیم که اگه یه روزی جنگ شد تلفات زیاد ندیم و مردم آسیب نبینند.» احساس کوچکی کردم از فکرهای مشوش خودم. از ترس های کوچکم و نگرانی های کم اهمیتم. حاج احمد کجاها را می دید و من به چه چیزهایی فکر می کردم. شیب نمودار رشد حاجی خیلی زیاد شده بود. کاش می شد توی اردوهایی که برای بچه بسیجی ها می گذاشتم نمودار رشد حاجی را می کشیدم و نشانشان می دادم که شیب رشد درست حسابی یعنی چه. کسی که کنارم ایستاده بود و جواب مشکلات حال و آینده کشور را بلد بود همان پسر موفرفری گنگ موتورسوارها بود که موتورهای اسقاطی را از اصفهان می آورد و نونوار می کرد و می فروخت؟ چه چیزهایی توی این رشد موثر بود؟ هوش و استعداد خیره کننده اش؟ شخصیت منحصر به فردش؟ یا انقلاب و جنگ و عوامل بیرونی؟ چقدر از این رشد مال نفس امام خمینی بود؟ من که عقیده دارم همه ما در ساحت امام خمینی زندگی می کنیم. منِ علی ناظری در ساحت خمینی ام و احمد کاظمی در ساحت خمینی بود و حتی خود حضرت آقا هم در ساحت خمینی زندگی می کنند. چون اصلا عصر ما عصر خمینی است. اگر خمینی نبود خط سیر زندگی ها به سمت دیگری رفته بود. نه تنها زندگی های ما که زندگی های مردم منطقه و حتی مردم دنیا. من خودم اگر انقلاب نشده بود حالا کجا بودم و چه کار می کردم؟
#کتاب_حوالی_احمد
#روایت_علی_ناظری
از #احمد_کاظمی
#ساحت_امام_خمینی
سردارانی می پرورد که بیست سال قبل می توانند آینده را پیش بینی کنند و برایش تدبیر بیندیشند.
کتاب هنوز در مراحل آماده سازی پیش از چاپه...طول می کشه دربیاد.
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
این روزها کتاب صوتی روح الله رو گوش دادم.
حتما اگه فرصت ندارید بخونید، شما هم گوش های بیکارتون رو حین انجام کار خانه و رفت و آمد به امام قرض بدهید.
پشیمان نمی شوید.
نکته جالب کتاب برای من استفاده از دیدگاه خبرنگاران و سیاستمداران خارجی ما بین شرح خنثا و به دور از شیفتگی نویسنده بود. که دید آدم رو وسیع تر می کرد. که امام در نظر مردم دنیا چقدر فهم نشدنی و عجیب و خارج از روال معمول بوده.
#کتاب_روح_الله
#هادی_حکیمیان
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
فقط آن سربند علی اصغر روی مزار برای روضه کافی است...
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
همون آقای هاشمی که اون روز رفتیم خونه شون...
(همون بابابزرگ مهربونی که شهادت اونو از شمال کشونده بود تا پذیرایی خونه شون)
تا وقتی قصه ی زندگی و نحوه شهادت شون رو نمی دونی، همه شون برات یه سنگ قبر سفیدند...
بعدش به کس و کار تبدیل می شن!😢
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
.
┄┅═❁﷽❁═┅┄
بهشت ارثیه کسانی است که مراقب نمازهایشان هستند.
#آیه_نوش
.https://ble.ir/ayenooshgah
نماز یک فرصت و یک نعمت است ،
اگر نماز بر ما واجب نمیشد،
بیم آن بود که در دریای غفلت محض غرق بشویم.
۱۳۸۸/۰۸/۰۴
#آیه_نوش
#سخن_بزرگان_طورش
#بیانات
https://ble.ir/ayenooshgah
حیف که به مرحوم قاضی (رضواناللهعلیه) نمی شه حسودی کرد! 😬
ولی حتما می شه غبطه خورد!😅
می گفته: اون بهشتی که من قرار نباشه توش نماز بخونم برام هیچ لذتی نداره!🫠
ما هم نماز می خونیم که بریم بهشت تا اونجا بتونیم بدون عذاب وجدان بخوریم و بخوابیم!😁
https://ble.ir/ayenooshgah
به هر دری میزدم، ملاکش دستم نمیآمد. یک روزها، بی اینکه بخواهم آدم بهتری میشدم. نه فکر کنید تعریف کردنی در کار است، نه فقط گاهی موقع صدقه دست و دلم از اینکه عدد درشتتری واریز کنم نمیلرزید؛ یا وقتی از سر صبح در صفا و مروه اتاق و هال و آشپزخانه میدویدم، یک ایستی میزدم و وسط داد و هوار پسرها و جیغ دخترک، دو صفحه قرآن میخواندم و باز یا علی. اینها برای ریههای من حُکم هوای دست اول بهار را داشت. حال خوش کُنک بودند و سبک. اما ماندنی نبودند. ناگاه خودم را پیدا میکردم بیخوبی، بیقرار. وقتی ذرهبین میانداختم دنبال ریشه،همهچیز محو میشد. نمیفهمیدم چرا روزهایی خوبیها گردم میچرخند و وقتهایی در روز روشن با چراغ نفتی باید دنبالشان بگردم.
شبی قبل اخبار ساعت نه شب، داشت آیات اول سوره مومنون را میخواند. از سر سینک سرک میکشیدم که بهتر بشنوم. آب را بستم. گوش تیز کردم. زده بود توی خال! مثل کسی بودم که کشف مهمی کرده است. چشمهام را تنگ کردم روی صفحه تلویزیون. داشت از صفات مومنین میگفت. از اینکه خوبیها را خدا بین دو پرانتز از نماز محصور کرده بود ذوق کردم:«آدمهای مومن قطعاً خوشبختن، هم نماز میخونن هم مراقبن از دستشون نره، سر نماز میفهمن پیش کی ایستادن و دلشون نرمه. اینا امانتدارم هستن، کمک مالیم میکنن، دامنشون پاکه، کار بیهودهم نمیکنن» کیفم کوک بود. همین نماز خوب خواندن، عین ژنراتور نیکی تولید میکند. خدا بالاخره ملاک را نشانم داد.
#آیه_نوش
#آیه_روایت_طورش
https://ble.ir/ayenooshgah
هدایت شده از نوشکا
😔 مدام به این فکر میکردیم که یعنی چند ساعت بعد نوبت مردن ماست؟ وقت جنگ، زندگی و مرگ خیلی به هم نزدیک میشوند، آنقدر که تو ناچاری هم به فکر نسوختن کتلت افطاریات باشی و هم به آمدن موشکهای اسرائیلی و مردن فکر کنی. مادربزرگم خیلی نگران ما بود. پشتِ هم زنگ میزد به مامان التماس میکرد که برویم پیش آنها...
سرآخر هم مادربزرگ تهدیدش کرد که اگر حرف گوش نکند ساکش را برمیدارد و میآید پیش ما.
📘 ماهیها به دریا برمیگردند| صفحه203| مرضیه اعتمادی
روایت همسایگی با یک خانواده فلسطینی
#یک_قاچ_از_یک_کتاب🍉
📚 نوشکا؛ نوشیدنیهای کاغذی
🆔https://eitaa.com/nooshkaa