eitaa logo
دیمزن
4.5هزار دنبال‌کننده
5.2هزار عکس
1هزار ویدیو
31 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
. ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا جمهوری اسلامی - یعنی نظام مردمی، نظام مستقل، نظام مبتنی بر ارزش‌های اصیل، نظام مبتنی بر آزادی فکر و عدالت اجتماعی - یک هدیه‌ی الهی به ملت ایران است. خدای متعال این هدیه را مفت و مجانی به ملت ایران نداده است*. نسل‌هایی تلاش کردند، نسل قبل از شما مجاهدتِ سخت و دشواری را متحمل شدند؛ خدای متعال هم وعده کرده است که برای مجاهدت پاداش قائل است. پاداش نه فقط پاداش اخروی است، بلکه در همین نشئه‌ی زندگی هم پاداش داده می‌شود؛ «کلاً نمد هؤلاء و هؤلاء من عطاء ربک»؛ هرکس تلاش کند، به نتیجه‌ی آن تلاش خواهد رسید. ملت ایران تلاش کردند؛ خدای متعال هم این هدیه را به آنها داد؛ یعنی یک نظام مردمی که پایه‌های آن بر ضدیت با فساد و انحراف و کجروی و وابستگی نهاده شده است. این هدیه را باید نگه داشت. این‌طور نیست که اگر خدا به قومی نعمت داد، آن قوم خاطرجمع باشند که این نعمت برای آنها خواهد ماند... خدای متعال، هم به انبیا و اولیا و شهدا و صالحین نعمت داده است «فاولئک مع الّذین انعم اللَّه علیهم من النّبیّین و الصّدیقین و الشّهداء و الصّالحین» هم به بنی‌اسرائیل نعمت داده است؛ «اذکروا نعمتی الّتی انعمت علیکم». در سوره‌ی بقره سه مرتبه این تعبیر تکرار شده است. خدا به بنی‌اسرائیل هم نعمت داد، منتها آنها نعمت را کفران کردند. خدای متعال در سوره‌ی سبأ می‌فرماید: «ذلک جزیناهم بما کفروا و هل نجازی الّا الکفور». خداوند کفران کنندگان نعمت را تنبیه و مجازات می‌کند. پس باید نعمت را نگه‌داشت. انبیا و شهدا و صالحین و صدیقین کسانی هستند که نعمت خدا را نگه‌داشتند. نعمت خدا را باید نگه‌دارید، پرورش دهید، کامل کنید و نقایص‌اش را برطرف سازید - که این نقایص هم باز از عمل ما ناشی می‌شود - این کار بزرگی است که بر عهده‌ی شما جوانها و بخصوص جوانان دانشجوست، که امیدهای آینده‌اید و در افق آینده، انسان شماها را می‌بیند. مدیران و تصمیم‌گیران و تصمیم‌سازان کشور در آینده شماها هستید؛ هم می‌توانید این کشور را به اوج قله‌ی افتخار و ترقی برسانید - همان‌طور که آرزوی نظام جمهوری اسلامی است - هم می‌توانید خدای نکرده نعمتِ به دست آمده را از دست بدهید. لذا به افق دوردست نگاه کنید و ببینید چه باید کرد و چالش‌هایی که در مقابل ماست، چیست. بیانات آقا در دیدار جمعی از دانشجویان استان کرمان؛ ۱۳۸۴/۲/۱۹ .
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا خدایا! راحتی بدن های ما را در این قرار بده که مدام شکر نعمت هایت را بکنیم. وَ اجعَل فَرَاغَ أَبْدَانِنَا فِي شُكْرِ نِعْمَتِكَ ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از شهید کاظمی
🛩طواف هواپیمای سوخو دور حرم مطهر امام رضا علیه السلام هواپیمای سوخو را حاج احمد وارد نیروی هوایی سپاه کرد. مراسم افتتاحیه‌اش را همه انتظار داشتیم در تهران باشد، سردار ولی گفت: می‌خوام مراسم افتتاحیه توی مشهد باشه. پایگاه هوایی مشهد کوچک بود. کفاف چنین برنامه‌ای را نمی‌داد. بعضی‌ها همین را به سردار گفتند. سردار ولی اصرار داشت مراسم توی مشهد باشد. با برج مراقبت هماهنگی‌های لازم شده بود. خلبان، بر فراز آسمان، هواپیمان را چند دور، دور حرم حضرت علی بن موسی الرضا (سلام الله علیه) طواف داد. این را سردار ازش خواسته بود. خیلی‌ها تازه دلیل اصرار سردار را فهمیده بودند. خدا رحمتش کند؛ همیشه می‌گفت: ما هیچ وقت از لطف و عنایت اهل بیت، خصوصاً آقا امام رضا (علیه السلام) بی‌نیاز نیستیم. 📿 شادی روح شهدا صلوات الّلهُمَّ صَلِّ عَلَی مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ و عَجّل فَرَجَهم •┈┈•❀🕊🍃🌺🍃🕊❀•┈┈• کانال اختصاصی شهید کاظمی 🌴 @shahidkazemi_ir 🌐https://shahidkazemi.ir
‌ ‌ . روز آخر، مالِ تو شد. قرار بوده حزن‌ها همه، برسند به تو. حزن‌های دو ماه‌ مشکی‌تن‌کردهٔ ابروشکسته، قرار بوده توی این منزل، لبخند بشوند. توی این دو ماه، هر سینه‌ای که سوخت، گفتی ممنونیم. هر یَقِه‌ای که پاره شد، هر صدایی که گرفت، هر عمودی که طی شد، هر پایی که تاول زد، گفتی ممنونیم. دو ماه، غمِ شفّاف جمع کردیم برای روز آخر. خودمان می‌دانستیم ماجرا به تو ختم می‌شود. صبح، می‌آییم به سلامتی، که خودت پیراهن‌های سیاه را عوض کنی. این دو ماه فقط سوختیم، صبح می آییم خودت دست و صورتمان را آب بزنی. می‌آییم دیده‌بوسی. برای روز آخر، کی بهتر از تو؟ کی پذیرایی‌اش بهتر از تو؟ کی مهربان‌تر از تو؟ چه انتخابِ درستی، کی دستِ‌دل‌باز تر از تو؟ کوه‌ْروی‌شانه می‌آییم امام، ختمِ به خیرترین منزل! کوه‌ْروی‌شانه می‌آییم! چندتا کبوترمان کن که تا محرم سال بعد، همین جاها بگردیم. چندتا پرِ کاهِمان کن برویم توی همین هوا چرخ بزنیم. ‌‌ https://ble.ir/amirhosain_motamed
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا چرا عقل مان را به کار نمی‌اندازیم؟😒😐🙄 .
. ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا [عرصه‌های پیشرفت را به طور کلی بایستی مشخص کنیم] در درجه‌ی اول، پیشرفت در عرصه‌ی فکر است. ما بایستی جامعه را به سمت یک جامعه‌ی متفکر حرکت دهیم؛ این هم درس قرآنی است. شما ببینید در قرآن چقدر «لقوم یتفکّرون»(۱)، «لقوم یعقلون»(۲)، «أفلا یعقلون»(۳)، «أفلا یتدبّرون»(۴) داریم. ما باید جوشیدن فکر و اندیشه‌ورزی را در جامعه‌ی خودمان به یک حقیقت نمایان و واضح تبدیل کنیم. البته این از مجموعه‌ی نخبگان شروع خواهد شد، بعد سرریز خواهد شد به آحاد مردم. البته این راهبردهائی دارد، الزاماتی دارد. ابزار کار، آموزش و پرورش و رسانه‌هاست؛ که باید در برنامه‌ریزی‌ها اینها همه لحاظ شود و بیاید. بیانات آقا در نخستین نشست اندیشه‌های راهبردی؛ ۱۳۸۹/۹/۱۰ .
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا خدایا باز شدن زبانمان را در وصف عطایای خودت قرار بده. وَ اجعَل انْطِلَاقَ أَلْسِنَتِنَا فِي وَصْفِ مِنَّتِكَ ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
زن ها غریب بودند. نماز که تمام شد دوتایی همزمان دستشان را کشیدند روی مهرشان و بعد هم سر و صورتشان. یکی شان سری به اطراف چرخاند و به دوستش گفت: "خامنه ای این کارو می کرد. اینا چرا نمی کنن؟" پارچه مثلثی روی دوششان را دیدم. از جمهوری آذربایجان آمده بودند. خواستم بگویم: "خیلی کارها بود که خامنه ای می کرد و ما نمی کنیم!" آبروداری کردم. 😭 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
دختری که صورتش رد آرایش داشت و موهای بیرون آمده از شال و چادر رها شده روی شانه، زل زده بود به ضریح. پیرزن لاغر ترک زبان روستایی از همان ها که پرهای چادر رنگی چروکش را بسته بود دور گردنش از ردیف خلوت دور ضریح جدا شد و آمد سمت دختر با انگشت بهش اشاره کرد و به ترکی گفت: "تو حاجت روا شده ای." دختر فکر کرد دارد به حجابش گیر می دهد و شالش را کشید جلوتر. پیرزن جمله اش را تکرار کرد. دختر گفت: "ترکی بیلمیرم" خادمی که همان جا ایستاده بود جمله پیرزن را ترجمه کرد. دختر پرسید: "از کجا می گی مادر؟" خادم سوال دختر را هم ترجمه کرد. اما جواب پیرزن دیگر نیاز به ترجمه نداشت. با دو انگشت اشاره و وسط اشاره کرد به چشمهای دختر و گفت: "گوزلرینن" چشمهای دختر در لحظه به اشک نشستند. پیرزن رفت. اما اشک ها تا همه رد آرایش را از صورت دختر پاک نکردند، تمام نشدند. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
_پاشو بریم _تو رو خدا پاشو بریم این ها را با جیغ و التماس می گفت. صدایش خادم ها را کشاند سمت ضریح. دختری کم جثه و ریز بود. مادرش خودش را از ویلچر پرت کرده بود پای پنجره های فلزی و حاضر نبود برگردد روی ویلچر. زور دختر به تکان دادن مادر نمی رسید. قدرتش را می ریخت توی صدایش. خادم ها آرامش کردند و مادر را به سوار شدن روی ویلچر راضی. دختر دوباره سکان ویلچر را گرفت و از ضریح دور شد. چند دقیقه بعد که به ضریح چسبیدم قلب مادرش را دیدم که جامانده بود. هنوز داشت می تپید. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
همین که با دوستش تکیه دادند به دیوار مرمر، شروع کرد به تعریف کردن خوابش. آقا را دیدم که از همین در وارد شد و من هم به استقبالش رفتم. عبایش را درآورد و داد دستم و گفت: این را نگه دار من وضو بگیرم. داشتم از ذوق می مردم. عبای آقا را سفت بغل کرده بودم و می بوییدم و گریه می کردم. آقا وضو گرفت و همین جا پیش ضریح نماز خواند. من هم تماشایش می کردم. وقتی که خواست برود آمد سراغ عبایش. گفتم: می شه این عبا رو بدینش به من؟ با لبخند گفت: "پس چه طوری برم خونه؟" عبا را دراز کردم سمتش. از دستم گرفت ولی آن را انداخت روی سرم. گریه مجال نداد بقیه اش را بگوید... ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan