eitaa logo
دیمزن
4.5هزار دنبال‌کننده
5.2هزار عکس
1هزار ویدیو
31 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
‌ ‌ . روز آخر، مالِ تو شد. قرار بوده حزن‌ها همه، برسند به تو. حزن‌های دو ماه‌ مشکی‌تن‌کردهٔ ابروشکسته، قرار بوده توی این منزل، لبخند بشوند. توی این دو ماه، هر سینه‌ای که سوخت، گفتی ممنونیم. هر یَقِه‌ای که پاره شد، هر صدایی که گرفت، هر عمودی که طی شد، هر پایی که تاول زد، گفتی ممنونیم. دو ماه، غمِ شفّاف جمع کردیم برای روز آخر. خودمان می‌دانستیم ماجرا به تو ختم می‌شود. صبح، می‌آییم به سلامتی، که خودت پیراهن‌های سیاه را عوض کنی. این دو ماه فقط سوختیم، صبح می آییم خودت دست و صورتمان را آب بزنی. می‌آییم دیده‌بوسی. برای روز آخر، کی بهتر از تو؟ کی پذیرایی‌اش بهتر از تو؟ کی مهربان‌تر از تو؟ چه انتخابِ درستی، کی دستِ‌دل‌باز تر از تو؟ کوه‌ْروی‌شانه می‌آییم امام، ختمِ به خیرترین منزل! کوه‌ْروی‌شانه می‌آییم! چندتا کبوترمان کن که تا محرم سال بعد، همین جاها بگردیم. چندتا پرِ کاهِمان کن برویم توی همین هوا چرخ بزنیم. ‌‌ https://ble.ir/amirhosain_motamed
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
. ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا چرا عقل مان را به کار نمی‌اندازیم؟😒😐🙄 .
. ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا [عرصه‌های پیشرفت را به طور کلی بایستی مشخص کنیم] در درجه‌ی اول، پیشرفت در عرصه‌ی فکر است. ما بایستی جامعه را به سمت یک جامعه‌ی متفکر حرکت دهیم؛ این هم درس قرآنی است. شما ببینید در قرآن چقدر «لقوم یتفکّرون»(۱)، «لقوم یعقلون»(۲)، «أفلا یعقلون»(۳)، «أفلا یتدبّرون»(۴) داریم. ما باید جوشیدن فکر و اندیشه‌ورزی را در جامعه‌ی خودمان به یک حقیقت نمایان و واضح تبدیل کنیم. البته این از مجموعه‌ی نخبگان شروع خواهد شد، بعد سرریز خواهد شد به آحاد مردم. البته این راهبردهائی دارد، الزاماتی دارد. ابزار کار، آموزش و پرورش و رسانه‌هاست؛ که باید در برنامه‌ریزی‌ها اینها همه لحاظ شود و بیاید. بیانات آقا در نخستین نشست اندیشه‌های راهبردی؛ ۱۳۸۹/۹/۱۰ .
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا خدایا باز شدن زبانمان را در وصف عطایای خودت قرار بده. وَ اجعَل انْطِلَاقَ أَلْسِنَتِنَا فِي وَصْفِ مِنَّتِكَ ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
زن ها غریب بودند. نماز که تمام شد دوتایی همزمان دستشان را کشیدند روی مهرشان و بعد هم سر و صورتشان. یکی شان سری به اطراف چرخاند و به دوستش گفت: "خامنه ای این کارو می کرد. اینا چرا نمی کنن؟" پارچه مثلثی روی دوششان را دیدم. از جمهوری آذربایجان آمده بودند. خواستم بگویم: "خیلی کارها بود که خامنه ای می کرد و ما نمی کنیم!" آبروداری کردم. 😭 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
دختری که صورتش رد آرایش داشت و موهای بیرون آمده از شال و چادر رها شده روی شانه، زل زده بود به ضریح. پیرزن لاغر ترک زبان روستایی از همان ها که پرهای چادر رنگی چروکش را بسته بود دور گردنش از ردیف خلوت دور ضریح جدا شد و آمد سمت دختر با انگشت بهش اشاره کرد و به ترکی گفت: "تو حاجت روا شده ای." دختر فکر کرد دارد به حجابش گیر می دهد و شالش را کشید جلوتر. پیرزن جمله اش را تکرار کرد. دختر گفت: "ترکی بیلمیرم" خادمی که همان جا ایستاده بود جمله پیرزن را ترجمه کرد. دختر پرسید: "از کجا می گی مادر؟" خادم سوال دختر را هم ترجمه کرد. اما جواب پیرزن دیگر نیاز به ترجمه نداشت. با دو انگشت اشاره و وسط اشاره کرد به چشمهای دختر و گفت: "گوزلرینن" چشمهای دختر در لحظه به اشک نشستند. پیرزن رفت. اما اشک ها تا همه رد آرایش را از صورت دختر پاک نکردند، تمام نشدند. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
_پاشو بریم _تو رو خدا پاشو بریم این ها را با جیغ و التماس می گفت. صدایش خادم ها را کشاند سمت ضریح. دختری کم جثه و ریز بود. مادرش خودش را از ویلچر پرت کرده بود پای پنجره های فلزی و حاضر نبود برگردد روی ویلچر. زور دختر به تکان دادن مادر نمی رسید. قدرتش را می ریخت توی صدایش. خادم ها آرامش کردند و مادر را به سوار شدن روی ویلچر راضی. دختر دوباره سکان ویلچر را گرفت و از ضریح دور شد. چند دقیقه بعد که به ضریح چسبیدم قلب مادرش را دیدم که جامانده بود. هنوز داشت می تپید. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
همین که با دوستش تکیه دادند به دیوار مرمر، شروع کرد به تعریف کردن خوابش. آقا را دیدم که از همین در وارد شد و من هم به استقبالش رفتم. عبایش را درآورد و داد دستم و گفت: این را نگه دار من وضو بگیرم. داشتم از ذوق می مردم. عبای آقا را سفت بغل کرده بودم و می بوییدم و گریه می کردم. آقا وضو گرفت و همین جا پیش ضریح نماز خواند. من هم تماشایش می کردم. وقتی که خواست برود آمد سراغ عبایش. گفتم: می شه این عبا رو بدینش به من؟ با لبخند گفت: "پس چه طوری برم خونه؟" عبا را دراز کردم سمتش. از دستم گرفت ولی آن را انداخت روی سرم. گریه مجال نداد بقیه اش را بگوید... ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
لرز کرد. کولر پرقدرتی که چند ساعت باد سردی را فوت کرده بود به پهلویش متقاعدش کرد به رفتن. بلند شد و خداحافظی کرد تا برود. سر راه خروج چشمهایش با دیدن سینی چای داغ برق زد. جلو رفت یکی بردارد که خادم گفت: بنشینید تا تعارفتان کنم. این طوری نظم برنامه به هم می خورد. برنامه؟ کدام برنامه؟ تازه فهمید یکی دارد سخنرانی می کند و عده ای هم نشسته اند پای حرفهایش. به هوای چای داغ نشست. و چه حرفهای خوبی نصیبش شد. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
چای و حرفها که تمام شدند، بلند شد برود. دعای ندبه مثل میزبان های مهربان شروع کرد به زبان ریختن. _خواب همیشه هست. حیف نیست صبح اول ربیعت را با ذکر مناقب امیرالمومنین و صحبت با صاحب الزمان شروع نکنی؟ حیف بود واقعا. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
دعا تمام شد. می خواست برود ولی رمق نداشت. نگاهی به جناب سرهنگ دومی که با آرم سپاه وسط ماموریت بیهوش شده بود انداخت و با خودش گفت: خوابی چنین میانه ی میدانم آرزوست...🥲 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan