eitaa logo
دیمزن
4.6هزار دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
1هزار ویدیو
31 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
ساعت ۱۵:۳۰ روز ۱۷ سپتامبر سال ۲۰۲۴ چهارهزار پیجر که یک وسیله غیرنظامی است به صورت همزمان در لبنان و سوریه منفجر شدند و دست ها و چشمهای ۴۰۰۰ نفر از اعضای حزب الله لبنان مورد آسیب شدید قرار گرفت. کتاب دشواری مبارک چهل موقعیت از این چهارهزار موقعیت رو روایت کرده... ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
کانال خوب بدون مرز چند برش از کتاب رو امروز انتخاب کرده بود.
هدایت شده از بدون مرز
5.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بین او و تخت بعدی یک پرده سفید بود. با دست‌هایی که می‌لرزید پرده را کنار زدم و وحشتناک‌ترین و ترسناک‌ترین صحنه عمرم را دیدم. تمام صورت صالح از هم باز شده و خونی و سیاه بود. انگشت‌های دست چپش قطع شده بودند و تمام بدنش پر از ترکش و جراحت بود. یک لحظه از اینکه نزدیکش شوم ترسیدم؛ ولی برای اولین بار یاد خوابم افتادم. من از خون روی دست برادرم نترسیده بودم، من او را دلداری داده بودم؛ پس باید الان هم همین کار را می‌کردم. رفتم جلوتر و گفتم: «حبیبی صالح! منم فاطمه. الحمدلله که زنده‌ای! الحمدلله که دوباره تونستم ببینمت!» دستم را گذاشتم روی دست چپش؛ همان جایی که دست برادرم را گرفته بودم. سرم را بردم زیر گوش صالح و آرام گفتم: «تو با حضرت عباس همدردی کردی. من هم سعی می‌کنم با حضرت زینب همدردی کنم.» هیچ جای سالمی روی صورتش نبود که ببوسمش؛ سرشانه‌اش را بوسیدم. 📚| کتاب دشواری مبارک؛ صفحه 145 ✍️| به قلم فائضه غفارحدادی 📍| انتشارات سوره مهر 🔸با بدون‌مرز همراه باشید؛ eitaa.com/bedun_e_marz
هدایت شده از بدون مرز
988.2K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ من بهت افتخار می‌کنم. پیش امام حسین رو سفیدم کردی! توی بیمارستان «رزق» پیدایش کردیم. توی اتاق عمل بود.هشت ساعت بیرون اتاق نشستم و قرآن و دعای توسل خواندم. وقتی آوردند، نمی توانستم نگاهش کنم. طاقت زخمی دیدنش را نداشتم. وقتی به هوش آمد اولین جمله‌اش این بود: «مادرم کو؟» رفتم نزدیکش و گفتم: «من اینجام عباس کنارتم.» با صدای آرامی که از ته چاه می‌آمد: «گفت ناراحت نشی‌ها من حالم خوبه. الان دیگه پیش حضرت عباس شرمنده نیستم.» اشک‌های گوشه چشمم را پاک کردم و گفتم: «نه، پسرم من ناراحت نیستم. بهت افتخار هم می‌کنم، پیش امام حسین رو سفیدم کردی!» 📚| کتاب دشواری مبارک؛ صفحه ۱۵۳ ✍️| به قلم فائضه غفارحدادی 📍| انتشارات سوره مهر 🔸️با بدون‌مرز همراه باشید؛ eitaa.com/bedun_e_marz
من امروز قرار بود متنی درباره کتاب بنویسم و مجبور شدم کتاب دشواری مبارک رو یه بار دیگه بخونم. چقدر یادآوری خاطرات با چهره اون آدم ها که مصاحبه کرده بودم برام سخت بود. خیلی گریه کردم. اون آدم ها الان کجان؟ چی کار می کنند؟ با مجروحیتشون کنار اومدن؟ اصلا زنده اند؟ خونه هاشون اغلب تو جنوب و نبطیه بود. الان کجا زندگی می کنند؟ 😭😭 کاش می شد بازم می دیدمشون و باهاشون مصاحبه می کردم. چندتا هم برش از روایت ها من انتخاب کردم براتون: ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
برشی از تبعات یک جنایت: مجروحی که روی تخت هفت بود، صورت نداشت. از کجا می‌دانستم که همسر من است؟ بی صدا به دنبال نشانه های دیگر جلو رفتم. از روی خالکوبی روی بازویش شناختم. برادرم نتوانست توی اتاق بماند و با گریه رفت بیرون. من ولی بغلش کردم و مدام می‌گفتم: "هیچ اتفاقی نیفتاده. نگران نباش. من کنارتم عزیزم. الحمدلله رب العالمین." او هم با همان دست های بریده اش بغلم کرد. هر دو آرام شدیم. لینک خرید کتاب ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
برشی از تبعات یک جنایت: از تشییع زدم بیرون و سوار ماشین شدم. توی خیابان آمبولانس حامل پیکر برادرم را دیدم که داشت می‌رفت خانه‌مان. ترمز کردم و زدم کنار. چه تصمیم سختی بود! بروم برای آخرین بار با برادرم وداع کنم؟ یا زودتر بروم پیش همسرم که چشم به راه نماند؟ همسرم از شهادت برادرم خبر نداشت و حتما تعجب کرده بود که من کنارش نیستم. شاید هم نگرانم شده بود در حالت عادی امکان نداشت او را با آن حال توی بیمارستان رها کنم و برگردم خانه؟ از برادرم عذرخواهی کردم و خودم را رساندم بیمارستان. قبلش به خودم قول دادم که قوی باشم و گریه نکنم. داشتند پانسمان ها را عوض می‌کردند. بی صدا ایستادم یک گوشه. با عجله آمده بودم که چشم هایش زیاد به در نمانند. اما کدام چشم ها؟🥺 اشک هایم را راحت سر دادم روی صورتم. از درد ناله می‌کرد. دوست داشتم دست‌هایش را می‌گرفتم توی دست‌هایم. اما کدام دست‌ها؟🫴🫴 لینک خرید کتاب ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
برشی از تبعات یک جنایت: احساس می کردم کسی من را به جزایر دورافتاده تبعید کرده. مرکز دنیا آنجا بود که پسرم روی تخت اتاق عمل دراز کشیده بود و به کمک من احتیاج داشت چرا هیچ کاری از دستم برنمی آمد؟ دوستانش بعد از عمل زنگ زدند و گوشی را دادند بهش. اولین بار بود که بعد از مجروحیت صدایش را می شنیدم. به زبان گفت "خوبم" اما بعدش چند تا آه کشید. فهمیدم که خیلی درد دارد. همان سعیدی که همیشه دردهایش را از من قایم کرده بود حالا نمی‌توانست پشت تلفن آه‌هایش را کنترل کند. چرا مادرها نمی‌توانند پرواز کنند؟ لینک خرید کتاب ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از خبرگزاری مهر
نرویم بغلِ دشواری‌های مبارک؟ یادداشت مهمان، حسن مجیدیان: 🔺 در ایام و سالگرد حادثه انفجار پیجرها در لبنان توسط باند تروریستی صهیونیستی، یکی از بهترین کارها دست گرفتن کتاب دشواریِ مبارک است. 🔺من خود غالباً در کتاب‌های این تیپی، زود به عالم مقایسه می‌روم. در این سنجش و مقایسه گری خودم را محک می‌زنم و می‌سنجم که اگر سوژه‌های این کتاب، مقاوم و مبارز و شاکرند؛ امثال من با نک‌وناله‌هایشان، کدام طرف داستان و کدام سمت تاریخ ایستاده‌اند؟ 🔺راست این است که برخی کتاب‌ها، آدم را خجالت‌زده می‌کند؛ آن‌سان که امیری اسفندقه سرود: «دارم خجالت می‌کشم از اینکه انسانم...» 🔗 mehrnews.com/x3d5kj 📡 @Mehrnews
ولی دلیل اصلی همونی بود که من گفتم!🤪😎 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
هواپیمای فرماندهان نیرو که سردار حاجی‌زاده هم داخلش بود، همراه با جبهه‌ی تگرگ و طوفان وحشتناکی به تهران رسیدند. روی باند، به ارتفاع پنج سانتی‌متر تگرگ نشسته بود. خلبان هواپیما اعلام کرده بود کنترل هواپیما از دستش خارج شده است. من فرمانده رده عملیات هوایی نیرو بودم و داشتم قالب تهی می‌کردم؛ اگر اتفاقی برای آن هواپیما می‌افتاد...؟ حتی تصورش هم برایم ترسناک بود. ایستاده بودم توی برج مراقبت و به کمک بقیه سعی داشتیم خلبان را آرام و راهنمایی کنیم. هرچه ذکر بلد بودم توی دلم خواندم و بالاخره با کمک خدا توانستیم هواپیما را روی باند بنشانیم. لحظه‌ای که درِ هواپیما باز شد، اولین نفر از پله‌ها بالا رفتم. همه فرماندهان وارفته و به صندلی‌ها چسبیده بودند. باعجله رفتم داخل کابین خلبان. دیگر رنگ توی صورتش نبود. دیدم آقای حاجی‌زاده پشت صندلی ایستاده و مشغول ماساژ دادن شانه‌های خلبان است. با شوخی و خنده می‌خواست روحیه‌اش را برگرداند. سردار خیلی شجاع بود. 🚀چَمروش راوی رشادت‌های هوافضا https://ble.ir/chamrosh_iran https://eitaa.com/chamrosh_iran