من امروز قرار بود متنی درباره کتاب بنویسم و مجبور شدم کتاب دشواری مبارک رو یه بار دیگه بخونم.
چقدر یادآوری خاطرات با چهره اون آدم ها که مصاحبه کرده بودم برام سخت بود. خیلی گریه کردم. اون آدم ها الان کجان؟ چی کار می کنند؟ با مجروحیتشون کنار اومدن؟ اصلا زنده اند؟ خونه هاشون اغلب تو جنوب و نبطیه بود. الان کجا زندگی می کنند؟
😭😭
کاش می شد بازم می دیدمشون و باهاشون مصاحبه می کردم.
چندتا هم برش از روایت ها من انتخاب کردم براتون:
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
برشی از تبعات یک جنایت:
مجروحی که روی تخت هفت بود، صورت نداشت.
از کجا میدانستم که همسر من است؟ بی صدا به دنبال نشانه های دیگر جلو رفتم. از روی خالکوبی روی بازویش شناختم. برادرم نتوانست توی اتاق بماند و با گریه رفت بیرون.
من ولی بغلش کردم و مدام میگفتم: "هیچ اتفاقی نیفتاده. نگران نباش. من کنارتم عزیزم. الحمدلله رب العالمین."
او هم با همان دست های بریده اش بغلم کرد.
هر دو آرام شدیم.
#دشواریمبارک
#چهلروایتپیرامونانفجارپیجرهادرلبنان
لینک خرید کتاب
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
برشی از تبعات یک جنایت:
از تشییع زدم بیرون و سوار ماشین شدم. توی خیابان آمبولانس حامل پیکر برادرم را دیدم که داشت میرفت خانهمان. ترمز کردم و زدم کنار. چه تصمیم سختی بود! بروم برای آخرین بار با برادرم وداع کنم؟ یا زودتر بروم پیش همسرم که چشم به راه نماند؟
همسرم از شهادت برادرم خبر نداشت و حتما تعجب کرده بود که من کنارش نیستم. شاید هم نگرانم شده بود در حالت عادی امکان نداشت او را با آن حال توی بیمارستان رها کنم و برگردم خانه؟
از برادرم عذرخواهی کردم و خودم را رساندم بیمارستان. قبلش به خودم قول دادم که قوی باشم و گریه نکنم. داشتند پانسمان ها را عوض میکردند. بی صدا ایستادم یک گوشه. با عجله آمده بودم که چشم هایش زیاد به در نمانند. اما کدام چشم ها؟🥺
اشک هایم را راحت سر دادم روی صورتم. از درد ناله میکرد. دوست داشتم دستهایش را میگرفتم توی دستهایم. اما کدام دستها؟🫴🫴
لینک خرید کتاب
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
برشی از تبعات یک جنایت:
احساس می کردم کسی من را به جزایر دورافتاده تبعید کرده.
مرکز دنیا آنجا بود که پسرم روی تخت اتاق عمل دراز کشیده بود و به کمک من احتیاج داشت چرا هیچ کاری از دستم برنمی آمد؟
دوستانش بعد از عمل زنگ زدند و گوشی را دادند بهش.
اولین بار بود که بعد از مجروحیت صدایش را می شنیدم.
به زبان گفت "خوبم" اما بعدش چند تا آه کشید.
فهمیدم که خیلی درد دارد. همان سعیدی که همیشه دردهایش را از من قایم کرده بود حالا نمیتوانست پشت تلفن آههایش را کنترل کند.
چرا مادرها نمیتوانند پرواز کنند؟
لینک خرید کتاب
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از خبرگزاری مهر
نرویم بغلِ دشواریهای مبارک؟
یادداشت مهمان، حسن مجیدیان:
🔺 در ایام و سالگرد حادثه انفجار پیجرها در لبنان توسط باند تروریستی صهیونیستی، یکی از بهترین کارها دست گرفتن کتاب دشواریِ مبارک است.
🔺من خود غالباً در کتابهای این تیپی، زود به عالم مقایسه میروم. در این سنجش و مقایسه گری خودم را محک میزنم و میسنجم که اگر سوژههای این کتاب، مقاوم و مبارز و شاکرند؛ امثال من با نکونالههایشان، کدام طرف داستان و کدام سمت تاریخ ایستادهاند؟
🔺راست این است که برخی کتابها، آدم را خجالتزده میکند؛ آنسان که امیری اسفندقه سرود: «دارم خجالت میکشم از اینکه انسانم...»
🔗 mehrnews.com/x3d5kj
📡 @Mehrnews
دیمزن
✨ کارگاه آموزش مستندنگاری ✨ ❓ چگونه سوژهی واقعی خود را به یک کتاب خواندنی تبدیل کنیم؟ 🎙 مدرس و را
آخرین مهلت ثبت نام: فردا
غیرقابل تمدید
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
ولی دلیل اصلی همونی بود که من گفتم!🤪😎
✍🏻دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan
هدایت شده از چَمروش؛ راوی اقتدار موشکی
هواپیمای فرماندهان نیرو که سردار حاجیزاده هم داخلش بود، همراه با جبههی تگرگ و طوفان وحشتناکی به تهران رسیدند. روی باند، به ارتفاع پنج سانتیمتر تگرگ نشسته بود. خلبان هواپیما اعلام کرده بود کنترل هواپیما از دستش خارج شده است. من فرمانده رده عملیات هوایی نیرو بودم و داشتم قالب تهی میکردم؛ اگر اتفاقی برای آن هواپیما میافتاد...؟ حتی تصورش هم برایم ترسناک بود.
ایستاده بودم توی برج مراقبت و به کمک بقیه سعی داشتیم خلبان را آرام و راهنمایی کنیم. هرچه ذکر بلد بودم توی دلم خواندم و بالاخره با کمک خدا توانستیم هواپیما را روی باند بنشانیم.
لحظهای که درِ هواپیما باز شد، اولین نفر از پلهها بالا رفتم. همه فرماندهان وارفته و به صندلیها چسبیده بودند. باعجله رفتم داخل کابین خلبان. دیگر رنگ توی صورتش نبود. دیدم آقای حاجیزاده پشت صندلی ایستاده و مشغول ماساژ دادن شانههای خلبان است. با شوخی و خنده میخواست روحیهاش را برگرداند.
سردار خیلی شجاع بود.
#سردارشهیدامیرعلیحاجیزاده
🚀چَمروش
راوی رشادتهای هوافضا
https://ble.ir/chamrosh_iran
https://eitaa.com/chamrosh_iran