eitaa logo
دیمزن
4.5هزار دنبال‌کننده
5.2هزار عکس
1هزار ویدیو
31 فایل
دنیای یک مادر زائر نویسنده
مشاهده در ایتا
دانلود
5.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چند ثانیه ای مهمان مجلس ما باشید. ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
اگه دوس دارید بچه هاتون با شاهنامه آشنا باشن این دوره ی آمنه جان رو از دست ندید. آفلاین هم هست. هر وقت فرصت کردن می بینند. *آیدی ثبت نام*: @amnesmaeeli ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
اومدم ماشینمو از صافکاری ببرم. گفته بشین چراغاشو ببندم بعد. حس دومادی رو دارم که پشت در آرایشگاه منتظره قر و فرای نهایی روی عروس انجام بشه!😅 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
♦️ آخرین دست نوشته شهید سید هاشم صفی الدین خطاب به امام زمان (عج) ◾️اینک که از عمرم چیزی باقی نمانده است، *آیا اینگونه می پسندی که بدون دیدارت از دنیا بروم؟* 🔻کانال رسمی شهید طهرانی مقدم 🔻 https://ble.ir/shahidTehraniMoghaddam
دیمزن
دختر شهید حاجی زاده در متن زیر روزی را روایت کرده که جشن قرآن دخترش توانسته خاطرات خانه آسیب دیده پدری اش را از زیر آوار نجات دهد: اینجا بهشت بود؛ خانه‌ای که مدتی رفت‌وآمدمان به آن، بخشی از زندگی‌مان شده بود. همان خانه‌ای که امیدِ ما در آن نفس می‌کشید و خاطرات شیرینِ کوچک و بزرگِ خانواده در گوشه‌گوشه‌اش جا مانده بود. از عروسی پسر خانواده تا بدرقه‌ی خواهر شهید به خانه‌ی بخت؛ از جشن تکلیف فرزند شهید تا تولد نوه‌ی خانواده؛ از مهمانی خانواده‌های شهدا تا دورهمی‌های خانوادگی؛ از روضه‌های زنانه تا هیئت‌های بزرگ مردانه؛ از افطاری‌های هرشب تا صبحانه‌های دونفره در حیاط… هرچه فکر می‌کنم، سهمِ این خانه از زندگی‌مان، شیرینی بود و دلخوشی. هنوز هم تصویرِ غروب‌ها جلوی چشمم زنده است؛ مامان حیاط را آب می‌گرفت و می‌شست، به گل‌ها و درخت‌ها آب می‌داد، فرش را در حیاط پهن می‌کردیم و منتظر آمدن بابا می‌ماندیم. بابا که می‌رسید، نوه‌ها آن‌قدر دورش را می‌گرفتند که فرصت نمی‌کرد لباسش را عوض کند. بعد هم کشتی و قایم‌موشک‌بازی و والیبال و بدمینتون؛ بازی‌هایی که بابا همیشه پایه‌شان بود. چه روزهای خوبی بود… اما بعد از آن نیمه‌شب شوم، همه‌چیز رنگ دیگری گرفت. اولین باری که دوباره وارد کوچه شدم، پاهایم توانِ قدم برداشتن نداشتند. قلبم هم مثل قدم‌هایم سست شده بود؛ انگار دیگر توانِ تپیدن نداشت. وارد خانه که شدم، حس می‌کردم تمامِ دنیا روی قلبم آوار شده است. حالم بد بود؛ توانِ دیدن نداشتم. اینجا همان کوچه و همان خانه‌ی بهشتیِ ما بود؛ همان‌جا که عمری خاطره‌ی شیرین در آن ساخته بودیم. با خودم می‌گفتم: چطور ممکن است همه‌چیز یک‌شبه فرو بریزد؟ چرا خوشی‌ها به پایان رسیدند؟ بعد از آن، هر وقت به خانه‌ی پدری فکر می‌کردم، تصویرِ خرابی و ویرانی پررنگ‌تر از همه‌ی خاطرات شیرین در ذهنم جان می‌گرفت. تا اینکه چند روز پیش تصمیم گرفتیم برگردیم؛ برگردیم تا برای خودمان و بچه‌ها، در همان خانه، خاطره‌ای تازه و خوش بسازیم. خانه دیگر شبیه قبل نبود. بازسازی شده بود و خیلی تغییر کرده بود به بهانه‌ی جشنِ حفظ قرآنِ زینب، جشنی تدارک دیدیم و چند نفر از دوستان و خانواده‌هایی را که روزگاری به این خانه رفت‌وآمد داشتند، دعوت کردیم. بچه‌ها از هیچ‌چیز خبر نداشتند. همه‌چیز هماهنگ شده بود. پنج‌شش ماشین با هم وارد کوچه شدیم. علی با تعجب و لحنی عجیب پرسید: «چرا اومدیم اینجا؟ اینجا که خونه‌ی باباجونه!» همه با هم پیاده شدیم و به سمت در رفتیم. در را که زدم، باز شد. تعجب در نگاه بچه‌ها موج می‌زد. هم‌زمان با ورودشان به حیاط، همراه برف شادی صدای « آیه به آیه نوره و بدی ها رو میشوره و چقدر خوبه قرآن » در فضا پیچید… دکورِ زیبا، همه را غافلگیر کرد؛ اما از همه زیباتر، عکسِ باباجون بود که میان دکور، با همان لبخندِ آشنایش به همه خوشامد می‌گفت. اشک‌ها جاری شد. شروعِ سنگینی بود؛ بغضِ دلتنگی، شادیِ دیدار دوباره‌ی خانه و خاطراتی که یک‌باره زنده شده بودند، همه با هم در دل‌مان جمع شده بود. اما به لطف خدا و زحمت دوستان، کم‌کم حال‌وهوا عوض شد. یخِ بچه‌ها باز شد و صدای بازی و خنده دوباره در خانه پیچید؛ همان جیغ‌ودادها و قهقهه‌هایی که روزی جانِ این حیاط بودند. خاطره‌های شیرین یکی‌یکی برگشتند و خانه، برای ساعتی دوباره شبیه روزهای قدیم شد. باباجون، جای خالی‌ات همیشه حس می‌شود؛ اما آن روز، میان خنده‌های بچه‌ها و اشک‌های دلتنگی‌مان، انگار دوباره کنارمان بودی... ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
موسوی قهارf71ecb00ZjovZmlsZXMvZmEvbmV3cy8xNDAxLzgvMS8yNjk4OTc3Xzk5Ny5tcDN8ZnVpOjI2MjI3MjB8bDpmYXx2OjE.mp3
زمان: حجم: 3.2M
♦️دعای سمات ◾️حاج حسن علاقه خاصی به این دعا داشت و دوستانش را نیز بسیار سفارش به خواندن دعای سمات می کرد. ◾️ و به این دعا می گفت : دعای استراتژیک سمات! 🔻کانال رسمی شهید طهرانی مقدم 🔻 https://ble.ir/shahidTehraniMoghaddam
روزگار احمد رو می بینید؟ شبکه افق_ الان
تو مسجد ما هر شب بعد از نماز سوره فتح و دعای چهاردهم صحیفه خونده می شه. شما هم می خونید. نه؟🤔 ✍🏻دیمزن دنیای یک مادر زائر نویسنده https://eitaa.com/dimzan https://ble.ir/dimzan
«دشواری مبارک» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/audiobook/249297
ا┄┅═❁﷽❁═┅┄ا خدا می تواند توان ما را در چشم دشمن دوبرابر یا نشان بدهد.🥹 @ayenooshgah
امروز هم دوتا داریم.☺️ یکی اش متن تبریک آقای شهید به حزب الله لبنان بعد از پیروزی در جنگ ۳۳ روزه است که یه جور قشنگه و اون یکی بیانات مال سال هفتاده و به علت دشمنی استکبار با ملت ما اشاره می کنه و آخرش علاج و روش های قوی شدن رو هم بیان می کنه که خیلی هاش رو تو ۳۵ سال بعدش عملی نکردیم😭 جمله ی آخرش منو خیلی سوزوند.