روزنوشت های پیچائیل
سی و یکِ ششِ سه
هنوز ریسه های صلواتی که دیشب بهم داده بودند را دست نزده ام. همه جای عرش از بالا تا پایین شده ریسه صلوات جز همین یک تکه که مسئولیت من بوده و پیچانده ام. خود صلوات ولی از لب هایم نیفتاده از دیشب. هماهنگ با همه فرشته ها و همنوا با عرشیان. همیشه هفده ربیع ها را خیلی دوست داشته ام. یک حس شادمانه و سبکی می داد بهم که می توانستم تا چند طبقه بالاتر از محدوده خودم هم پرواز کنم. شاید هم نیروی تجمیع صلوات ها بود که همه را قوی می کرد. امسال ولی دل و دماغ ندارم. از کت و کول افتاده ام. باید به فرشته مقسم بگویم مکان ماموریت من را تغییر بدهد. از ماه رمضان که آمده ام این قسمت از دنیا یک لحظه آرام و قرار نداریم. یا نماز و روزه جمع می کنیم می بریم بالا یا ثواب تشییع جنازه و تجمع و انتخابات و وعده صادق و آرزوهای ظهور و یا مسئول بردن شهداییم و برگرداندن اجر ماندگان و سهمیه صبر نزدیکان. همیشه همه چیز در تلاطم است و کلی کار روی سرمان ریخته. پارسال که روی جزایر مالی بودم هیچ خبری نبود. نه بار نماز و روزه ای نه شهادتی نه اتفاقی. یک سری کار روتین در حد نزول باران و جمع کردن ابرها و محافظت از بچه ها بود که پیچاندشان کاری نداشت. همین چند روزه اخیر را ببینید. شهید و مجروح فوقش یکی دوتا دیگر. یکهویی دو سه هزار نفر همزمان زخم برمی دارند و چشم ها و دست ها و پک و پهلویشان شکافته می شود. اضافه کاری اش می افتد روی دوش فرشته ها. من شدم محافظ هواپیمایی که جراحان و چشم پزشک های ایرانی را می برد لبنان. آنجا که رسیدم می خواستم با هواپیمای مجروحان که سفیر ایران هم بین شان بود برگردم که فرشته مقسم نازل شد و گفت تو همین جا بمان کار زیاد است. پرسیدم هواپیما چه؟ گفت دورش هاله ای از چهارقل های رسیده می پیچیم و خودش برمی گردد. خلبان هم آیت الکرسی خوانده. ماندم و چه ماندنی هم شد. لبنان قیامت بود. آمبولانس ها انگار در سرتاسر کشورشان اجرای زنده ی آژیر داشتند. مزاحم شنیدن صدای مجروحان بود برای من. دهنم کف کرد از بس دشمنان خدا را لعنت کردم. با هر بار لعنت چند ثانیه ای سکوت می شد و می توانستم صدای مجروحی که دنبالش می گشتم را بشنوم و پیدایش کنم. فرشته ی مقسم گفته بود برو آنها را که ذکر می گویند نوازش کن. بال هایت را بکش روز زخم هایشان دردشان آرام تر شود. تعدادشان زیاد بود و پراکندگی شان زیادتر. موشک ها خوبی شان این است که همه را در یک نقطه زخمی و شهید می کند و کار ما راحت تر می شود. امان از مدل های جدید حمله های شیطان. لعنت به شیطان. چه گلهایی را شکار کرده بود. از زخم هایشان نور شره می کرد به جای خون. حالا چه خوب که مسئول شهدا نبودم. لابد دلم بیشتر می سوخت. بلند شوم ریسه ها را بزنم تا فرشته نظارت نیامده و تنبیه م نکرده. وای فکر کنم آمد. ولی نه. اینکه فرشته ی مقسم است. باز چه شده؟ باز باید کجا بروم؟ خدایااااا ببخش که برای جزایر مالی ناشکری کردم. سلام می کنم. فرشته مقسم صلوات می فرستد در جواب سلامم. رشته ی صلواتم کی قطع شده بود. همه ش تقصیر پیچائیل نویسی است.
چی؟ فرماندهان تیپ رضوان حزب الله شهید شده اند؟ بروم جزو فرشته های تشریفات و روح شان را مشایعت کنم؟ چه سعادتی! با آنها می توانم کلی آسمان بالا بروم. خدایااااا نه مالی را نمی خواهم. همین جا با این که سختی هایش زیاد است ولی رشد هم دارد. همین مردم لبنان و ایران را ببین! چقدر از ماه رمضان تا حالا رشد کرده اند... قول می دهم که مردم مالی هنوز مثل پارسالند. باشد باشد... زودتر می آیم. جایشان همان ستون نور متصل به عرش است؟
چند صلوات دیگر می رسم.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.
#روزنوشت_های_پیچائیل
#قسمت_نوزدهم
دیمزن
دنیای یک مادر زائر نویسنده
https://eitaa.com/dimzan
https://ble.ir/dimzan