هدایت شده از Luca
آن شب من بودم و چهار قلم
قلمی که به رنگ خون مینوشت و از اعماق وجودم برای رفتن کسی که بهای زندگی اش بود میگریست
دومین قلم
آبی آسمانی بود که دیگر بعد او، ماه تنها نقطه ی روشن آن به حساب میآمد
سومین قلم ،سبز
سرسبزی روح من به اندازه ی بیابان ها خشک شده بود حتی جوهر هم نمیداد انگار او هم میدانست تنها چیزی که اورا به حیاط وا میداشت دیگر نیست
و در آخر سیاه بود
او ،او حال مرا خوب درک میکرد میدانست که از دست دادن کسی که هنوز نفس میکشد چقدر میتواند دردناک باشد
از آن پس من و قلم سیاهم یار بودیم و غمخوار
ناحقی نمیکنم دیگر قلم ها هم بودند اما از حق نگذریم تنها چیزی که بعد تو تنهایم نگذاشت غم بود
–لوکا