✅ فردا روز #مباهله تمامِ ایمان در مقابل تمامِ کفر است
🔹 فَمَنْ حَاجَّک فِیهِ مِن بَعْدِ مَا جَاءَک مِنَ الْعِلْمِ فَقُلْ تَعَالَوْا نَدْعُ أَبْنَاءَنَا وَأَبْنَاءَکمْ وَنِسَاءَنَا وَنِسَاءَکمْ وَأَنفُسَنَا وَأَنفُسَکمْ ثُمَّ نَبْتَهِلْ فَنَجْعَل لَّعْنَتَ الله عَلَی الْکاذِبِینَ
#نماز_جمعه_تهران
✅ @dohhol
مجلس تمام گشت و به آخر رسید عمر
ما همچنان در اول وصف تو ماندهایم
#سعدی
یک سال از طوفانالاقصی گذشت و دریغ از یک مستند، فیلم کوتاه، فیلم سینمایی، انیمیشن، مجلهی تصویری، تئاتر، آلبوم موسیقی و...
درود بر مجموعههای فرهنگی.
🔻 در ساعت ۳ نیمه شب
يك شب با صدای زنگ موبايل بيدار شدم. زنگی مخصوص كه مُصرانه آواز میخواند. اصلا نمیدانستم چرا و چه وقت اين زنگ مخصوص را انتخاب كرده بودم. همانطوركه سعی ميكردم از جا بلند شوم، حدس زدم كه احتمالا كسی از راه دور تماس گرفته است. لامپ را روشن كردم. تقريبا ۳ نيمه شب بود. هوای خانه سرد بود. حتی قبل از اينكه لامپ را روشن كنم، از تخت بيايم بيرون، بروم توی هال و برای پيدا كردن گوشی، صدا را دنبال كنم و دست بكشم پشت بالش مبل، حتی قبل از همه اينها، تقريبا همزمان با همان اولين تكانی كه توی خواب خوردم، فهميدم كه اين تماس يك تماس متفاوت است. حتی با خودم نگفتم كه «كاش گوشی رو سايلنت كرده بودم» يا «اين ديگه كيه اين وقت شب؟» انگار منتظرش بودم. البته نه منتظر خبری خوب بود و نه منتظر خبري بد. آن وقتِ شب، هم برای خبر خوب و هم برای خبر بد، وقت نامناسبی است. اما چيزی در درونم بود كه ناخوشايندی اين تماس بدموقع را ازبين میبرد.
صدا از گوشی بيرون آمد و در خلوتی شب، طوری كه انگار كسی دارد از سيارهای ديگر با من حرف میزند، به گوشم رسيد. چشمهايم را به زحمت باز نگه داشته بودم، اما گوشهايم به وضوح صدای نفسها و حتی ضربان قلب رفيق قديمیام را میشنيد. رفاقتمان بالا و پايين زياد داشت. گاه گرم میشد و گاه به سردی ميل میكرد. گاه نزديك به هم بودیم و دلهامان از هم دور. گاه مثل اين اواخر از هم دور بودیم و دلهامان به هم نزديك. صدای آن طرف خط گفت: «به كمكت احتياج دارم. اگه ميتونی همين الان راه بيفت.» يك لحظه مكث كردم. چيز بيشتری نياز نداشتم كه بپرسم. خداحافظي كردم. ساكم را برداشتم و رفتم. توی پاركينگ در حالی كه ماشين را استارت زده بودم و بخاری لحظه به لحظه گرمتر ميشد با خودم فكر كردم كه زندگیام به چنين تماسی نياز داشت. يك شادی دروني و عميق در من به وجود آمده بود. با خودم گفت: «هر كسی بايد حداقل يك نفر رو داشته باشه كه وقتي ۳ نصفه شب زنگ زد و گفت ميخواد ببيندش، بدون بهانه ساكش رو برداره و راه بيفته.»
@dohhol
تفاوت حکمرانی امیر کبیر و میرزا آقا نوری
🌀 میرزا تقی خان امیرکبیر و میرزا آقا خان نوری ، به ترتیب و هردو وزیر ناصرالدین شاه بودند. اگر میرزا تقی مصلح بود و تاوان آن را در حمام فین داد میرزا آقا خان که سعایت او در قتل امیر هم بی تاثیر نبود و بعد از او صدراعظم شد (جالب اینکه جنازه میرزا آقاخان به کربلا انتقال و در صحن مسجدی که از ثلث اموال امیرکبیر ساخته شده بود دفن گردید) نه تنها بویی از اصلاح نبرده بود که وطن پرستی امیر را نیز نداشت چرا که پیش از قبول صدارت اعظمی تبعه انگلیس بود و با نوشتن نامه به وزیر مختار انگلیس در ایران، از تابعیت این کشور خارج شد. دوران صدارت میرزا آقاخان نوری برای انگلستان دورهٔ پیشرفت و تحکیم نفوذ سیاسی و اقتصادی و نظامی و اقتصادی بود و آنچه عُمّال این دولت خواستند انجام شد و مسئله جدایی هرات بزرگترین ضربتی بود که در این دوران به ایران وارد شد. (رائین، اسماعیل؛ حقوق بگیران انگلیس در ایران، ص ۲۵۸)
🔻یکی از نکاتی که به وضوح تفاوت میان این و صدراعظم را نشان میدهد مقایسهی میان نامهی او و امیرکبیر به ناصرالدین شاه است؛
▪️میرزاتقی خان فراهانی امیرکبیر می نویسد:
«به این طفرهها و امروز و فردا کردن و از کار گریختن در ایران به این هرزگی حکما نمیتوان سلطنت کرد. گیرم من ناخوشم یا مردم، فدای خاک پای همایون، شما باید سلطنت بکنید یا نه؟ …هر روز از حال شهر چرا خبردار نمیشوید که چه واقع میشود و بعد از استحضار چه حکم میفرمایید؟ از درخانه و مردم و اوضاع ولایات چه خبر میشود و چه حکم میفرمایید؟»
(حال اکثر مسئولان امروز ما)
▪️اما میرزا آقاخان نوری می نویسد:
«هوا سرد است ممکن است به وجود مبارک صدمه ای برسد. دو تا ... بردارید ببرید به ارغونیه عیش کنید. آنجا پشت کوه قاف است. سه شب متوالی عیش بفرمایید.»
@dohhol
خرم آن روز کز این منزل ویران بروم
راحت جان طلبم و از پی جانان بروم
نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی
تا در میکده شادان و غزل خوان بروم
📆٢٠ مهر، روز بزرگداشت #حافظ شیرازی گرامی باد
وزیر اطلاعات اسرائیل:
«اردوغان دوست ما است که در نقش دشمن ظاهر میشود، اسرائیل به کمک و لطف اردوغان به بزرگترین دستاوردها دست یافته است»
⏬⏪
"در روزگار پیشین صیادی بود، هر روز برون آمدی و مرغان را بگرفتی و بکشتی.
روزی سرمایی عظیم بود، به صحرا رفته بود و مرغان را بگرفته بود و پر و بال ایشان را میکند.
از غایت سرما آب از چشم او میدوید.
یکی از مرغان گفت: بیچاره مردی حليم است و رحیمدل، بر ما میگرید.
دیگری گفت: در گریهی چشمش منگر، در فعل دستش نگر!"
(جوامعالحکایات _ سدیدالدین محمد عوفی)
@dohhol