هدایت شده از داستان بچه های مدرسه
آب و هوای خوب در زمستان برای کشاورز دلهره آور است زیرا در بهار و تابستان باید با آفت و خشکسالی دست و پنجه نرم کند.
تعطیلی های مکرر هم برای معلمی که باید بر اساس بودجه بندی دروس را به پایان برساند و نتیجه خوبی بگیرد مطلوب نیست.
اگر با مسببین صنايع آلاینده برخورد نشود. بقول قدیمی ها همین آش هست و همین کاسه
اگر صنايع ملزم به پرداخت غرامت به آموزش و پرورش می شدند طبعاً روند تولید خود را اصلاح می کردند.
ما معلمین نگران تعلیم و تربیت فرزندان این سرزمین هستیم.
عشق منشأ قدرت آنانی است که از مرگ نمیترسند و از نیستیِ مادّیِ وجود خود هرگز بیمی به دل راه نمیدهند. در این میان آنان که جان در راه عشق به خدا باختهاند، از همه قدرتمندترند.
@dohhol
✍🏻 من دیگ نخریدم
آورده اند یکی از علما ۴۰ شبانه روز چله گرفته بود تا امام زمان عج الله تعالی فرجه الشریف را زیارت کند ۰۰۰
تمام روزها روزه بود ۰۰۰
در حال اعتکاف ۰۰۰
از خلق الله بریده بود...!!!
صبح به صیام و شب به قیام ۰۰۰
زاری و تضرع به حضرت حجت روحی له الفدا ۰۰۰
شب ۳۶ ندای در خود شنید که می گفت : فلانی ساعت ۶ بعد از ظهر بازار مسگران
در دکان فلان مسگر
عالم می گفت:
از ساعت ۵ در بازار مسگران حاضر شدم در کوچه های بازار از پی دکان فلان می گشتم ۰
گمشده خویش را در آنجا زیارت کنم...
پیرزنی را دیدم دیگ مسی به دست داشت و مسگران نشان می داد...
قصد فروش آنرا داشت
به هر مسگری نشان می داد ؛ وزن می کرد و می گفت : به ۴ ریال و ۲۰ شاهی
پیرزن می گفت : نمیشه ۶ ریال بخرید ؟
مسگران می گفتند : خیر مادر برای ما بیش از این مبلغ نمی صرفد
پیرزن دیگ را روی سر نهاده و در بازار می چرخید
همه همین قیمت را می دادند
پیرزن می گفت : نمیشه ۶ ریال بخرید ؟
تا به مسگری رسید که دکان مورد نظر من بود
مسگر به کار خود مشغول بود
پیرزن گفت : این دیگ را برای فروش آوردم به ۶ ریال می فروشم ؛ خرید دارید ؟
مسگر پرسید چرا به ۶ ریال ؟
پیر زن سفره دل خود را باز کرد و گفت :
پسری مریض دارم ؛ دکتر نسخه ای برای او نوشته است که پول آن ۶ ریال می شود
مسگر پیر ؛ دیگ را گرفت و گفت : این دیگ سالم و بسیار قیمتی است ۰ حیف است بفروشی ۰
امّا اگر مُصر هستی من آنرا به ۲۵ ریال
می خرم !!!
پیر زن گفت : عمو مرا مسخره می کنی ؟!
مسگر گفت : ابدا"
دیگ را گرفت و ۲۵ ریال در دست پیرزن گذاشت
پیرزن که شدیدا" متعجب شده بود ؛ دعا کنان دکان مسگر را ترک کرد و دوان دوان راهی خانه خود شد
عالم می گوید : من که ناظر ماجرا بودم و وقت ملاقات را فراموشم شده بود
در دکان مسگر خزیدم و گفتم :
عمو انگار تو کاسبی بلد نیستی ؟!
اکثر مسگران بازار این دیگ را وزن کردند و بیش از ۴ ریال و ۲۰ شاهی ندادند
آنگاه تو به ۲۵ ریال می خری ؟!
مسگر پیر گفت * من دیگ نخریدم *
من پول دادم نسخه فرزندش را بخرد
پول دادم یک هفته از فرزندش نگهداری کند
پول دادم بقیه وسایل خانه اش را نفروشد
* من دیگ نخریدم *
عالم می گفت : از حرفی که زدم بسیار شرمسار شدم در فکر فرو رفته بودم که...
شخصی با صدای بلند صدام زد و گفت :
فلانی ؛ با چله گرفتن کسی به زیارت ما نخواهد آمد ۰۰۰!!!
دست افتاده ای را بگیر و بلند کن ما به زیارت تو خواهیم آمد ۰۰۰!!!!
@dohhol
#حرف_حساب
پاتو بردار
سالهایی که برنامهٔ «روایت فتح» شبهای جمعه رو آنتن برای پخش تلویزیون میرفت، یه خاطره از یه رزمنده پخش شد که داستان اینجوری بود: دوتا قایق کنار هم ایستاده بودند یکی به پشت جبهه میرفت، یکی به سمت عملیاتی بیبازگشت!
راوی میگفت: دودل بودم، یه پام تو این قایق بود، یه پام تو اون قایق!
شهید - که اسمش خاطرم نیست ، به راوی میگه: «یه پاتو وردار...»
حالا هم یکی باید پیدابشه، تا به بعضی از ماها بگه: «یه پاتو وردار...»
بگه: تویی که پیش از ماه رمضون یخچالت رو از گوشت و مرغ پرکردی و از اون طرف، به هیچ مرجعی هم اعتقاد نداری! ولی روز «عیدفطر»، منتظری ببینی مراجع چی تصمیم میگیرند تا بفهمی چند کیلو گندم باید فطریه بدی! یه پاتو وردار...
و تویی که میگی اسلام مال ۱۴۰۰ سال پیشه، ولی ارثیهٔ خواهرت رو نصف دادی! یه پاتو وردار...
آهای خانم، خواهر! تویی که هم میخواى امتیاز زن شرقی رو داشته باشی و مهریهات رو بگیری و هم از مزایای زن غربی بهرهمند باشی! و بهجای مشارکت در تولید، فقط بلدی هفتهای یه بار فیسبوک شوهرت رو چک کنی! یه پا تو وردار...
داداش...، نمیتونی یه زن باربی بگیری که هر روز برات «میزان پلی» کنه، ولی درعین حال بوی قرمهسبزی تو راهروی خونهات بپیچه و بدون اجازهات ازخونه بیرون نره ولی با هم بشینید اندر وصف سکوت سمفونی بتهوون صحبت کنید! یه پاتو وردار...
روشنفکر امروز، دانشجوی دیروز! نمیتونی برای رسیدن به دورهٔ تحصیلی بالاتر، جزوهٔ درسیتو از هماتاقیت قایم کنی و الآن تو شبکههای اجتماعی اندر وصف خِساست ایرانیها و open بودن خارجیها سر به فیسبوک بکوبی! تو نیز، یه پاتو وردار...
استاد گرامی، پژوهشگر ارجمند، شما هم نمیتونی جملهٔ «قلم علما، افضل من دماء شهدا» رو قاب کنی و روی دیوار خونهٔ ۴۰۰ متریت بکوبی! در حالی که افزایش حقوق استاد تمومیت از مقالات دانشجوهات بدست اومده! با عرض پوزش، شما هم، یه پاتو وردار...
حاجی بازاری دیروز و «بیزینسمن» امروز، تویی که عمراً بتونی رادیکال ۴/۲ رو حساب کنی! ولی میخای از احترام یه دانشگاهی برخوردار باشی! شما نیز حتماً یه پاتو وردار...
نمایندهٔ عزیز، تویی که پول تبلیغات میلیاردیتو «هِبِه» گرفتی، نمیتونی بعداً، رانت ندی ولی عضو «کمیتهٔ حقیقتیاب اختلاس» باشی! اگه بهت برنمیخوره، شما هم، یه پاتو وردار...
آدمهایی که میخوان تو هر دوتا قایق باشن کارشون شبیه رانندهٔ خودروایه، که هم راهنما به «چپ» میزنه، هم به «راست»! و پشت سریش... حتماً میفهمه حال رانندهٔ جلویی، خوب نیست...!
برخی از «ما» ...
خیلی وقتا ...
«حالمون خوب نیست»
و بهتره که ...
«یه پامونو، ورداریم»
@dohhol
این متن را یکی از دوستانم که پیشانی بلندی دارد برایم فرستاده ؛
جالب بود و البته درسهایی در آن نهفته است ؛
یک روز توی پیادهرو به طرف میدان تجریش میرفتم، از دور دیدم یک كارتپخشكن خیلی باكلاس، كاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هركسی نمیده!
خانمها رو که کلا تحویل نمیگرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار میكرد و معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو میداد كه مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند، اهل حرومکردن تبلیغات نبود.
احساس كردم فكر میكنه هركسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمامرنگی گرونقیمت رو نداره، لابد فقط به آدمهای باكلاس و شیکپوش و باشخصیت میده! حسابی کنجکاو شده بودم. خدایا، نظر این تبلیغاتچی خوشتیپ و باكلاس راجع به من چی خواهد بود؟! آیا منو تائید میكنه؟!
كفشهامو با پشت شلوارم پاک كردم تا مختصر گردوخاكی كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه! شكم مبارک رو دادم تو و درعینحال سعی كردم خودم رو كاملا بیتفاوت نشون بدم! دل تو دلم نبود. یعنی منو میپسنده؟ یعنی به من هم از این كاغذهای خوشگل میده؟
همینطور كه سعی میكردم با بیتفاوتی از كنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت: "آقای محترم! بفرمایید"
قند تو دلم آب شد! با لبخندی ظاهری و با حالتی که نشون بدم اصلا برام مهم نیست بهش گفتم: میگیرمش ولی الان وقت خوندنش رو ندارم!
كاغذ رو گرفتم.
چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر میرفتم توی كیک. ایستادم و با ولع تمام به كاغذ نگاه كردم، نوشته بود:
👈"دیگر نگران طاسی سر خود نباشید، پیوند مو با جدیدترین متد روز اروپا و امریكا" 😐
@dohhol
چقدر شهید آوینی قشنگ گفته !!
اگر واقعیت را بخواهید روز عاشورا هنوز به شب نرسیده است . ❗️
رابطه سواد و مدرک با درک و فهمیدن مثل رابطه بال است با پرواز و پریدن...
درست است که هر پروازی به بال نیاز دارد اما مرغان بسیاری نیز هستند که قادر به پرواز و پریدن نیستند..
انگونه که مدرک داران بسیاری که قادر به فهمیدن نیستند...
📚 قانونهای نانوشته
@dohhol
یکی از مداحان در گذشته به یکی از مسئولین می گفت مواظب باش عورتت نزنه بیرون ، خیلی تو رسانه ها صدا زد
بعد خودش توضیح دادو گفت عورت یعنی زشتی . آدم تو دوران مسئولیت ، همه ، زشتی ها یش را با پوشش تملق و توجیه مخفی می کنند ، مسئولیت که رفت پوشش هم می ره کنار ، آن وقت انسان می ماند و زشتی هایش.
امان از مدیرانی که با استوری و کنایه دل همکاران خود را می لرزانند ،چنین آدمهایی جرات و شجاعت ندارند و ترس و فسق خود را در زرورقی از ادای خود گنده بینی و تشرع ظاهری قایم می کنند . این آدم ها هرگز نمی توانند انتقاد بشنوند و صادقانه با آدمها حرف بزنند
@dohhol
چرا باید بچههای شسته و رفته، بی لک و پیس، بی سر و صدا و مطیع تربیت کنیم؟ مگر قصد داریم بچهها را پشت ویترین مغازههای لوکس خرازیفروشیهای بالاشهر بگذاریم که چنین عروسکهای شیکی از آنها درست میکنیم؟ ادبیات کودکان نباید فقط مبلّغ محبت و نوعدوستی و قناعت و تواضع باشد. باید به بچه گفت که به هر آنچه و هر که ضدبشری و غیرانسانی و سد راه تکامل تاریخی جامعه است، کینه ورزد و این کینه باید در ادبیات کودکان راه باز کند.
- قصههای بهرنگ؛ صمد بهرنگی.
@dohhol
🔸پدران و مادران کشاورز و چوپانی که هیچ از افکار آکادمیک فیلسوفان تربیت را نمیدانند، ثمرۀ تربیتشان، انسانهای تربیتیافته و فرهیختهای میشود که آرزوی ما در نظریهپردازی آکادمیکمان میشوند. گوشهگوشۀ ایران و جهان پر است از این معماهای تربیتی. معماهایی که اغلب در گفتمان پژوهشی رشته ما جایگاهی ندارند.
@dohhol
هدایت شده از داستان بچه های مدرسه
در شهر اراک دانش آموزان متوسطه دوم هنوز امتحانات نوبت اول را پایان نرسانده اند و حدود 20 روز از برنامه درسی بخاطر هوای ناپاک عقب هستند همین دانش آموزان باید با دانش آموزانی رقابت کنند که در شهرهای خود حتی یک روز تعطیلی هم نداشته اند آیا زمان آن نرسیده صنایع آلاینده جریمه شوند و خسارتهای وارده را پرداخت کنند؟
هدایت شده از خاطره آمدن و رفتن ما
عزیزی میگفت: من معنی این بخش از دعا رو خوب درک نمیکردم که میگوییم:
يَا مَنْ يُعْطِي مَنْ لَمْ يَسْأَلْهُ وَ مَنْ لَمْ يَعْرِفْهُ تَحَنُّناً مِنْهُ وَ رَحْمَةً.
این عطای از سر محبتِ خدا به کسی که او را نمیشناسد را درست متوجه نمیشدم.
تا اینکه کودکی را میبیند که به جهت مشکل مغزی و ذهنی، مادرش را اصلا نمیشناخت و بسیار هم نگهداری دستتنها از او مشکل بود.
آن عزیز میگوید: به مادرش گفتم: خوب او را بستری کن یا برایش پرستار بگیر، او که تو را نمیشناسد، برایش فرقی ندارد.
مادرش گفت:
او مرا نمیشناسد، من که جگرگوشهام را میشناسم.
با گفتن این جمله بود که من تازه معنی این فقره از دعای ماه رجب را متوجه شدم...
@sokhan9