CQACAgQAAx0CUyYOlAACHNdhEq0P9X1h3PveaxFUiKYDmVt4swACXgoAApUpkFBe0F04o-u8nyAE.mp3
3.73M
🦋دعای هفتم صحیفه سجادیه
برای ظهور و سلامتی آقا امام زمان عج)
خوشبختی عاقبت بخیری تمام جوان ها
نابودی این ویروس منحوس ✨
به نیت خوب شدن حال تمامی بیماران علی الخصوص بیماران کرونایی🦋
@dokhtaran_dahehashtadi🌱
#تلنگــــــــر
بانوے ایرانے...!
غرب تو را نشــانہ
رفتـــہ است
چــون خـوب مـے داند تـو
قـلـ♡ـب یک خـانـوادہ اے...
↫پس علـمدار« حیــــاے فاطمـــے»
در جبهہ ے جنگ نـرم باش↬
✅ #وصیت_شهدا
⛱ شش درس از شش شهید
🦋 شهید محمودرضا بیضایی :
(شیعه به دنیا آمده ایم تا مؤثر در تحقق #ظهور مولا باشیم!)🌱
🌹🕊 شهید رسول خلیلی :
(به برادرْ برادرْ گفتن نیست! به شبیه شدنه!)
🦋 شهید مصطفی احمدی روشن :
(ظهور اتفاق می افتد 🤲🏻✨، مهم این است که ما کجای ظهور ایستاده ایم)🍃✋🏻
🌹🕊 شهید روح الله قربانی :
(#شهادت خوب است اما تقوا بهتر است ☺️؛ تقوایی که در قلب است و در رفتار بروز پیدا می کند)✨
🦋 شهید مصطفی صدرزاده :
(سخنان مقام معظم رهبری💖 را حتما گوش کنید، قلب شما را بیدار می کند و راه درست را نشان تان می دهد) 🌙
🌹🕊 شهید حسین معزغلامی :
(در بدترین شرایط اجتماعی و اقتصادی و ... ، پیرو #ولی_فقیه💚 باشید و هیچگاه این سید مظلوم❤️، #حضرت_آقا💛، سید علی آقا💜 را تنها نگذارید ❌ )
هدایت شده از هیئت متوسلین به حضرت زهرا س)
🌸🌱🌸🌱🌸🌱🌸
🌱🌸🌱🌸🌱🌸
🌸🌱🌸🌱🌸
🌱🌸🌱🌸
🌸🌱🌸
🌱🌸
🌸
#یادت_باشد🌱
قسمت 8
حمیدی که به خواستگاری من آمده بودهمان پسرشلوغ کاری بودکه پدرم اسم اووبرادردوقلویش راپیشنهادداده بود.همان پسرعمه ای که باسعیدآقاهمیشه لباس یکسان میپوشید؛بیشترهم شلوارآبی بالباس برزیلی بلندباشماره های قرمز!موهایش راهم ازته میزد؛یک پسربچه ی کچل فوق العاده شلوغ وبی نهایت مهربان که ازبچگی هوای من راداشت.نمیگذاشت باپسرهاقاطی بشوم.دعواکه میشدطرف من رامیگرفت،مکبرمسجدبودوباپدرش همیشه به پایگاه بسیج محل میرفت.اینهاچیزی بودکه ازحمیدمیدانستم.
زیرآینه روبه روی پنجره ای که دیدش به حیاط خلوت بودنشستم.حمیدهم کناردربه دیوارتکیه داد.هنوزشروع به صحبت نکرده بودیم که مادرم خواست درراببنددتاراحت صحبت کنیم.جلوی درراگرفتم وگفتم:"ماحرف خاصی نداریم.دوتانامحرم که داخل اتاق دررونمیبندن!"
سرتاپای حمیدراوراندارکردم.شلوارطوسی وپیراهن معمولی؛آن هم طوسی رنگ که روی شلوارانداخته بود.بعدامتوجه شدم که تازه ازماموریت برگشته بود،برای همین محاسنش بلندبود.چهره اش زیادمشخص نبودبه جزچشمهایش که ازآنهانجابت میبارید.
مانده بودیم کداممان بایدشروع کند.نمکدان کنارظرف میوه به دادحمیدرسیده بود؛ازاین دست به آن دست بانمکدان بازی میکرد.من هم سرم پایین بودوچشم دوخته بودم به گره های فرش شش متری صورتی رنگی که وسط اتاق پهن بود؛خون به مغزم نمیرسید.چنددقیقه ای سکوت فضای اتاق راگرفته بودتااینکه حمیداولین سوال راپرسید:"معیارشمابرای ازدواج چیه؟"
به این سوال قبلاخیلی فکرکرده بودم،ولی آن لحظه واقعاجاخوردم.چیزی به ذهنم خطورنمیکرد.گفتم:"دوست دارم همسرم مقیدباشه ونسبت به دین حساسیت نشون بده.مانون شب نداشته باشیم بهترازاینه که خمس وزکاتمون بمونه."
گفت:"این که خیلی خوبه.من هم دوست دارم رعایت کنیم."بعدپرسید:"شماباشغل من مشکل نداری؟!من نظامیم،ممکنه بعضی روزهاماموریت داشته باشم،شبهاافسرنگهبان بایستم،بعضی شبهاممکنه تنهابمونید."جواب دادم:"باشغل شماهیچ مشکلی ندارم.خودم بچه پاسدارم.میدونم شرایط زندگی یه آدم نظامی چه شکلیه.اتفاقامن شغل شماروخیلی هم دوست دارم."
بعدگفت:"حتماازحقوقم خبردارین.دوست ندارم بعداسراین چیزهابه مشکل بخوریم.ازحقوق ماچیززیادی درنمیاد."گفتم:"برای من این چیزهامهم نیست.من باهمین حقوق بزرگ شدم.فکرکنم بتونم باکم وزیادزندگی بسازم."
همان جایادخاطره ای ازشهیدهمت افتادم وادامه دادم:"من حاضرم حتی توی خونه ای باشم که دیوارکاه گلی داشته باشه،دیوارهاروملافه بزنیم،ولی زندگی خوب ومعنوی ای داشته باشیم"؛حمیدخندیدوگفت:"بااین حال حقوقموبهتون میگم تاشمابازفکراتون روبکنین؛ماهی ششصدوپنجاه هزارتومن چیزیه که دست مارومیگیره."
زیادبرایم مهم نبود.فقط برای اینکه جوصحبتهایمان ازاین حالت جدی ورسمی خارج بشود،پرسیدم:"اون وقت چه قدرپس اندازدارین؟"گفت:"چیززیادی نیست،حدودشش میلیون تومن."پرسیدم:"شماباشش میلیون تومن میخوای زن بگیری؟!"
درحالی که میخندید،سرش راپایین انداخت وگفت:"باتوکل به خداهمه چی جورمیشه."بعدادامه داد:"بعضی شبهاهییت میرم،امکان داره دیربیام."گفتم:"اشکال نداره،هییت رومیتونین برین،ولی شب هرجاهستین برگردین خونه؛حتی شده نصفه شب."
قبل ازشروع صحبتمان اصلافکرنمیکردم موضوع این همه جدی پیش برود.هرچیزی که حمیدمیگفت موردتاییدمن بودوهرچیزی که من میگفتم حمیدتاییدمیکرد.پیش خودم گفتم:"این طوری که نمیشه،بایدیه ایرادی بگیرم حمیدبره.بااین وضع که داره پیش میره بایددستی دستی دنبال لباس عروس باشم!"
به ذهنم خطورکردازلباس پوشیدنش ایرادبگیرم،ولی چیزی برای گفتن نداشتم.تاخواستم خرده بگیرم،ته دلم گفتم:"خب فرزانه!توکه همین مدلی دوست داری."نگاهم به موهایش افتادکه به یک طرف شانه کرده بود،خواستم ایرادبگیرم،ولی بازدلم راضی نشد،چون خودم راخوب میشناختم؛این سادگیهابرایم دوست داشتنی بود.
وقتی ازحمیدنتوانستم موردی به عنوان بهانه پیداکنم،سراغ خودم رفتم.سعی کردم ازخودم یک غول بی شاخ ودم درست کنم که حمیدکلاازخواستگاری من پشیمان شود،برای همین گفتم...
ادامه دارد...
📚 @Najvaye_lea
🍃هرشب که می خوابید روح شما قبض می شود و ممکن است فردا برنگردد.
💥رفقا قبل از خواب حتما حتما این چند تا کاره ساده رو انجام بدین
✔️قبل از خواب #وضو بگیر فوقش دودقیقه طول میکشه دیگه😉
✔️قبل از خواب بسم الله الرحمن الرحیم بگو چون بگی تا صبح به تعداد نفسات برات ثواب مینویسن😍
✔️حتما قربه الی الله بگو اینجوری خوابیدنت عبادته😊
✔️سه بار بگو
(سبحان الله و الحمدلله ولااله الاالله والله اکبر) ثواب حج داره☺️
✔️و سوره ی تکاثر رو بخون
کوتاه و بشدت مفیییده
خلاصه که همینجوری نگیری بخوابی😎
✨قبلش این چند تا کار اسون اما پر از ثواب رو انجام بده😉
التماس دعا
شبتون مهدوی
@dokhtaran_dahehashtadi 🦋
هدایت شده از 💫دختراندهههشتادي💞
107571_760.mp3
3.62M
#قرار_شبانه👆👆👆👆
✅برای شفای همه بیماران وظهور مولا جانمون....🤲🤲🤲
🍀تابناک🍀
#دختران_دهه_هشتادی 🌹
#قرار_شبانه
#شبتون_مهدوی🍀
🦋@dokhtaran_dahehashtadi