eitaa logo
♥️دختران حاج قاسم♥️
623 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
484 ویدیو
41 فایل
❀{یازهـــــرا﷽}❀ 🌸بانوی ایرانی.🌸 غرب تو را نشانه رفته است. چون خوب میداند تو قلب یك خانواده ای {پس #علمدار « #حیای_فاطمی» در #جبهه_هاےجنگ_نرم باش} #ڪپے_با_ذڪر_صلوات_براے_سلامتۍ #آقا_امام_زمان(عج)💚
مشاهده در ایتا
دانلود
♥️دختران حاج قاسم♥️
#رمان_عقیق_پارت‌_صدویکم 📚 اما مردونگی به خرج داد و یه آدم غرق تو کثافتو کشوند بیرون....منو با خدا
📚 آیه به عادت همیشگی مسیر تاکسی خور ایستگاه تا بیمارستان را پیاده می آید با همان لبخند مختص به خودش.... صبح خنکی بود و سیخ ایستادن موهای تن از شدت سرما حس جالبی را به او منتقل میکرد....با طمانینه وارد بخش شد و سلام گرمی به هنگامه و مریم و ریحانه داد...نسرین را بعد از چند هفته بود که در آنجا میدید..با شوق او را در آغوش کشید و گفت: کجایی تو ؟ نسرین اخمی مصنوعی کرد و گفت:من کجام؟تو سرت شلوغه فرصت نمیکنی به ما سر بزنی! _آره به خدا اینو راست میگی کلی کار روی سرم ریخته....من شرمنده! ریحانه با خنده گفت:تا باشه از این کارا! آیه چشم ریز کرد : منظور؟ مریم زد رو شانه ی ریحانه و گفت:منظور اینه که با بالا یا والا مالا ها میپری ما رو از یاد بردی دیگه! آیه چپ چپی نگاهش کرد و گفت: سبزی پاک کردید پشت من غیبت کردید نه؟ هنگامه با خنده گفت: اینا که تازه وکیل تو ان بقیه پرستارا رو دریاب که یه سره پشت سرت حرف در میارن...خو تو خودتم مقصری دیگه...واسه چی همش با دل این دختره راه میای تا پشتت اینقدر حرف در بیاد! آیه پوزخندی میزند و در دل میگوید:یک ربط عمیق این میان است! اما شانه ای بالا انداخت و گفت:خودت میگی پشت سرت...حرف پشت سرم برای همون پشت سریاست! نسرین آرام سوتی میکشد و میگوید:بابا دندان شکن پاسخ ده! آیه تنها ابرویی بالا می اندازد و همانطور که به اتاق استراحت میرود تا لباسهایش را عوض کند میگوید:به من میگن آیه! داشت داروی مسکن پیرمرد تازه از اتاق عمل بیرون آمده را تزریق میکرد که صدای زنگ موبایلش بلند شد....بد و بیراهی نثار حواس پرتش کرد که گوشی را سایلنت نکرده بود....دارو را تزریق کرد و سریع گوشی را برداشت....شماره ناشناس بود...تماس را برقرار کرد و کنجکاوانه پرسید:بله؟ صدای حورا بود :سلام ... آیه با لبخند و نشاط گفت:سلام حَورا جون خوبید شما؟ حورا حس کرد دلش ضعف میرود برای صدای این دختر....حسرت میخورد که چرا بیست و چهار سال خودش را محروم از وجود نازنین دخترش کرده بود....با صدای لرزانی گفت:خوبم عزیزم...خوبم! آیه همانطور که به استیشن میرفت گفت:خدا رو شکر....جانم کاری داشتید؟ حورا لحظه ای مردد ماند که این کاری که میخواهد بکند درست است یا نه...اما دل را به دریا زد و گفت: میخوام ببینمت... همین امروز اگه میشه... آیه نگاهی به ساعتش انداخت....چهار و نیم بعد از ظهر بود.... دستی به پیشانی اش کشید و گفت:جسارتا خیلی طول میکشه حَورا جون؟ حورا تکیه داد به صندلی عقب و گفت:نمیدونم....نمیدونم...شاید. لحنش آیه را نگران کرد برای همین گفت:من الان میتونم شما رو ببینم...البته تو خود بیمارستان! _اتفاقا منم الان جلوی در بیمارستانم.... کجا ببینمت؟ دنج ترین جای بیمارستان احتمالا همان نیمکت زیر بید مجنون بود. آدرسش را به حورا داد و نگران گوشی را قطع کرد....به هنگامه گفت:هنگامه من میرم بیرون بیمارستان یه نیم ساعت کار دارم زود بر میگردم مشکلی پیش اومد بهم زنگ بزن....باشه؟ هنگامه سری تکان و داد و آیه پا تند کرد.... حورا نگاهی به دسته گل نرگس در دستش انداخت....شهرزاد گفته بود عاشق نرگس است و حورا یادش آمد محمد هم نرگس زیاد دوست داشت!📚 @dokhtaranchadorii