♥️دختران حاج قاسم♥️
#رمان_عقیق_پارت_سیوهشتم 📚 آرام و بی صدا به اتاقش میروم... روی تخت معصومانه مثل همیشه خوابیده بو
#رمان_عقیق_پارت_سیونهم
📚 خنده ام گرفته بود...راستی من چه پا قدم نحسی داشتم!
مامان عمه میگفت بعد از به دنیا آمدنت یک ماه هم نشد که از پدرت جدا شد.... میگفت ازدواجش از اول هم اشتباه بوده...او میخواست یک زن اجتماعی باشد و من با خود میاندیشم مگر پدرم با اجتماعی بودنش مخالفت کرده بود؟
مامان عمه میگفت گفته کنار محمد و یک بچه دست و پا گیر نمیتواند....من هیچگاه این ضرب المثل خواستن توانستن است را باور نکردم....مثال نقضی داشتم به بزرگی جای خالی مادرم!
با خود می اندیشم پس این حس مادر و فرزندی که میگویند افسانه است؟...خب البته که او حق داشت...مگر زور بود؟ نمیخواست آروغ بچه بگیرد...یا شب و نصفه شب بلند شود از خواب نازش بزند بچه غذا بدهد....صبح تا شب مراقب بچه باشد و بزرگش کند....او میخواسته از پله های ترقیاش بالا برود و خب بابا محمد و من بارهای سنگینی بودیم....گور بابای هرچه حس مادر و فرزندی است...او میخواست پیشرفت کند!
آه آیه بس کن...او مادر است و احترامش واجب...ولی خدا خوب خدایی کرد این میان...پریناز بیست ساله بود که عروس پدرم شد من آن موقع ها یک ساله بودم و مامان عمه میگفت آن اوایل قدری نارضایتی که در چشمنانش مبنی بر نگهداری از تو دیدم گفتم خودم بزرگش میکنم...میگفت بابا محمد نمیگذاشت... آخر سر هم با وساطت آقا جان بود که اجازه داد پیش آنها باشم...هرچند به پریناز حق میدهم شاید اگر من هم جای او بودم نق و نوق هایی بس واضح تر از این حرفها میکردم...خب تازه عروس بود بنده ی خدا...ولی الحق که کم نگذاشت!
الحق که نگذاشت من فرقی میان خود و ابوذر پیش چشمهایش حس کنم...اعتراف میکنم پریناز را بیشتر از مادر نادیده ام دوست دارم و البته که او مادر است و احترامش واجب!
یادم می آید یک بار اتفاقی شنیدم بعد از جدایی از بابا محمد با یک پزشک ازدواج کرده و دیگر کسی خبری از او نداشت!
و خب ، خب...اعتراف میکنم انتخاب رشته تحصیلیام بی ربط با او نبوده!
احمقانه است خیلی هم احمقانه است اما من آن روز ها فکر میکردم اگر پرستار شوم ممکن است روزی جایی میاد همین دکتر بازی ها اورا ببینم!
و خب ، خب.... من یک اعتراف دیگر به خودم بدهکار بودم.... من هنوز هم او را دوست دارم...با تمام نبودن هایش!
با تمام ترجیح های مزخرف و مسخره اش....با تمام نفرتی که نسبت به هرچه جایگاه اجتماعی و هر کوفت دیگری که دارد به آن افتخار میکند دوستش دارم!
آیه مودب باش...او مادر است و احترامش واجب...عقیق را میبوسم...یک سنگ چند گرمی تا کجاها که مرا نبرد.... دوباره آن را به گردنم میبندم....📚
@dokhtaranchadorii