♥️دختران حاج قاسم♥️
#رمان_عقیق_پارت_نودودوم 📚 امیرحیدر لبخند میزند به این مادرانه ها....کار که بود اما او آدم یکجا ما
#رمان_عقیق_پارت_نودوسوم
📚 با لبحند میگوید:علیک سلام ماشاءاللله همه جا هم هستی...کی راهت داده؟
_با بابا اومدم دیگه....بند پ!
_سرعتت برای یاد گرفتن چم و خم و اصطلاحات زبون فارسی ستودنیه....
اینها سعی آیه برای عادی بودن بود.... شهرزاد دست هایش را بر کمرش گذاشت و با اخم گفت: اینا رو ولش کن تو بگو چرا یک هفته است من درست و حسابی نمیتونم با تو تماس بگیرم؟
آیه خسته لبخند میزند: ببخش یکم سرم شلوغه...
سرش شلوغ بود ..دروغ نبود واقعا سرش شلوغ بود کار شاقی بود با اینهمه افکار ضد و نقیض افتاده در مغزش کلنجار رفتن و سعی برای مثل همیشه بودن....شهرزاد دستهای آیه را گرفت و گفت:دامروز دیگه هیچ بهونه ای قبول نیست...من اینجا فقط یه دوست دارم و اونم تویی باید قبول کنی و امروز با من و مامان بریم برای گردش!
پشت آیه لرزید....چه میگفت شهرزاد؟
_ولی شهرزاد جان...
_ولی نداریم آیه تو قبول میکنی
آیه کمی دست و پا گم کرده گفت: گوش کن شهرزاد جان....
نه نمیگذاشت...شهرزاد نمیگذاشت که او حرف بزند لب برچید و گفت: آیه ازت خواهش میکنم ، میدونم کار داری ولی خواهش میکنم قبول کن.
آیه با درماندگی نگاهش کرد...دلش از ترس عقلش با صدای ظریفی دم گوشش گفت: یک بار دیگه میتونی مادرتو ببینی!
و عقلش فریاد کشید: دیدار هرچی کمتر بهتر!
و خب این یک قانون است که لطافت را آدمها بیشتر دوست دارند و با منطق چندان میانه خوبی ندارند...مثل آیه...به حرف لطیف دلش گوش کرد و گفت:
_از دست تو شهرزاد...باشه...
شهرزاد لبخند عمیقی زد و با ذوق دست به هم کوبید:اینه!
با خستگی لباسهایش را عوض کرد و جلوی آینه ایستاد تا مقنعه اش را مرتب کند....لحظه ای بی حرکت به خودش خیره شد....یک تصویر شفاف از یک دختر که نام آیه را تداعی میکرد....کمی زیر چشمهایش گود رفته بود و خوب میدانست این گودی ها اهدایی بی خوابی های این چند شب است....چهره اش را از نظر گذراند و خودش را با عکسهای دوران نوزادی اش قیاس
کرد....خیلی فرق کرده بود و خب مادرش حق داشت که او را نشناسد...ولی این حس مادرانه ای که میگویند چیست؟ کجا رفته؟
بی حوصله در کمدش را بست و ترجیح داد فکر نکند...با خود زمزمه کرد: خودم جان بس کن....حالاکه نشناخته ، تا آخر عمر که نمیتونی غصه بخوری!
لبخندی روی لب نشاند و به طرف درب خروجی بیمارستان حرکت کرد....شماره مامان عمه را گرفت و عقیله با صدای خسته ای پاسخش را داد:جانم؟
_سلام مامان عمه خوبی؟کجایی؟
_سلام...خونه ام چطور؟
_راستش من امشب یکم دیرتر میام حول و حوش ۹ عقیله کمی نگران شد...خاطره ی خوبی نداشت از این(یکم دیر آمدنها)
_کجا ان شاءالله؟
_میخوام برم بیرون
_با کی؟
آیه با کمی تعلل گفت:با شهرزاد و مادرش؟
دل عقیله به شور افتاد...داشت میشد آنچه نباید میشد با سرزنش گفت:آیه!
_جان دل آیه؟📚
@dokhtaranchadorii