eitaa logo
♥️دختران حاج قاسم♥️
623 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
484 ویدیو
41 فایل
❀{یازهـــــرا﷽}❀ 🌸بانوی ایرانی.🌸 غرب تو را نشانه رفته است. چون خوب میداند تو قلب یك خانواده ای {پس #علمدار « #حیای_فاطمی» در #جبهه_هاےجنگ_نرم باش} #ڪپے_با_ذڪر_صلوات_براے_سلامتۍ #آقا_امام_زمان(عج)💚
مشاهده در ایتا
دانلود
♥️دختران حاج قاسم♥️
#رمان_عقیق_پارت_هجدهم 📚 مریم آخرین جرعه چایش را مینوشد و میگوید:از همون بچگی اینجوری بوده خانوادگ
📚 _واسه خاطر کارم میدونی که نمیشه تو محیط کاری خودم چادر بپوشم..وقتی اینجا چادر سرم نیست چه فرقی با بیرون داره؟ نامحرم تو بیرون اینجا هم نامحرمه دیگه...لااقل وقتی چادر سرم نیست خیالم راحته که دو رو نیستم..ولی من مطمئنم یه روزی شغلمو واسه این پارچه خوش جنس مشکی کنار میزارم! نرجس در دلش این دید عمیق را تحسین کرد و تنها گفت: استدلال خیلی قشنگی بود حق با توعه. آیه از جایش بلند شد خیلی دیر کرده بود و باید برمیگشت به بخش گونه های نرجس جان را بوسید و گفت:زیاد رو خودت فشار نیار نازنین بیشتر استراحت کن کاری باهام نداری؟ _چشم عزیزم برو به سالمت آیه با لبخندی دور شد اما میانه راه چیزی یادش آمد:راستی نرجس جون من الان یادم اومد یکی دیگه از خود خواهی هام همین انتخاب شغلم بود! و بعد رفت...در دلش اعتراف کرد واقعا آدم خود خواهی است! نگاهی به خودش در آیینه می اندازد..... شلوار پارچه ای مشکی و پیراهن سفید یقه دیپلماتی که روی شلوار افتاد...یاس رازقی را برداش که بزند....اما در اتاق را باز کرد و کمیل را صدا زد:کمیل هوووی کمیل کجایی؟ در اتاق کمیل باز شد:جااانم داداش...یه دقیقه تمرکز کردیما جانم! ابوذر چپ چپی نگاهش کرد که یعنی:ما خودمون خط تولید ذغال داریم! نگاهی به ساعت دیواری خانه میکند و هول میگوید:اون عطرتو که پری روز خریدی رو بده زود باش دیرم شده! کمیل متعجب به ابوذر نگاه میکند و چند دقیقه بعد عطر (تق هق مس)تلخش را پیش کش برادر میکند ابوذر کمی از آن را به مچ دست و پشت گوشش میزند و به کمیل میدهد و بعد کیف و سویچ ماشین را بر میدارد و با خدا حافظی کوتاهی میرود کمیل تنها در دل میگوید:اللهم اشف کل مریض! کمربندش را میبندد و نگاهی به ساعت میکند هفت صبح زود نیست؟ نه نیست ، میدانست آیه شب قبل شیفت بوده و امروز صبح وقت خالی دارد دودل شماره اش را میگرید و بعد ازچند بوقپیاپی بالاخره آیه گوشی را برداشت : صدای خواب آلودش حسابی ابوذر را شرمنده خود کرد:جانم اخوی؟ کله سحر زنگ زدی چی شده باز؟ لبخندی روی لبهای ابوذر نقش میبندد:سلام آیه جان شرمنده منو ببخش میدونم بد موقع مزاحم شدم. خمیازه ای میکشد و میگوید:حالا که شدی حرفتو بگو! سعی میکند لحن بی تفاوتی به خود بگیرد:خواستم بگم خانم صادقی امروز تا ساعت ۴ کلاس دارن اگه...اگه...وقت داشتی و تونستی بیای خبر کن! آیه خنده اش میگیرد: واگه نتونستم؟ ابوذر موضع خود را حفظ میکند:حالا خیلی هم مهم نیست میوفته واسه یه روز دیگه! آیه بلند میخندد:ابوذر میدونستی اصلا بازیگر خوبی نیستی؟ منکه میدونم دو روزه داری خفه میشی! باشه ساعت ده و نیم میام دانشگاهتون فقط خواهشا معطلم نکنی! _باشه چشم...حالا نمیومدی هم مشکلی نبودا! _آره میدونم ، دروغ که حناق نیست تو گلوی آدم گیر کنه! وبعد گوشی را قطع میکند...ابوذر سرخوش ماشین را روشن میکند و به عادت همیشه بسم اللهی میگوید و بابت همه چیز علی الخصوص اتفاقات ساعت ۴ به بعد یک الحمدالله خوش آب و تاب با رعایت تمام تجوید های عربی اش را زمزمه میکند! آیه اما صلواتی نثار گذشتگان ابوذر میکند بابت برهم زدن خوابش و بعد از جایش بلند میشود ، نگاهی به کمد لباسهایش می اندازد....باید چیز خوبی از آب در بیاید به سلامتی قرار است خواهر شوهر شود! مامان عمه که بعد از نماز نخوابیده داخل اتاق می آید میپرسد: کجا ان شاءالله؟ آیه بی حواس میگوید: عروس برون ، یعنی دارم میرم عروسمونو ببینم! مامان عمه هیجان زده میگوید:همون زهرا ؟ _بله همون زهرا...📚 @dokhtaranchadorii