eitaa logo
♥️دختران حاج قاسم♥️
623 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
484 ویدیو
41 فایل
❀{یازهـــــرا﷽}❀ 🌸بانوی ایرانی.🌸 غرب تو را نشانه رفته است. چون خوب میداند تو قلب یك خانواده ای {پس #علمدار « #حیای_فاطمی» در #جبهه_هاےجنگ_نرم باش} #ڪپے_با_ذڪر_صلوات_براے_سلامتۍ #آقا_امام_زمان(عج)💚
مشاهده در ایتا
دانلود
♥️دختران حاج قاسم♥️
#رهایی_از_شب #قسمت_شصت_وپنجم #ف_مقیمی ‍ او در سڪوت خودخوری به نقطه ای از آسمان خیره شده بود.دلم م
او با ناراحتی صداش رو یڪ پرده بالاتر برد و گفت:پس قضیه چیه ڪه این وقت شب دنبال من به این محله ی خطرناک اومدید؟ قضیه خونی شدن سرو صورتتون چیه؟چرا بااینڪه محل زندگیتون با مسجد محل، فاصله داره اینهمه راه می‌ڪوبید میاید اونجا؟ اینا بسه یا بازم بگم؟ معلوم شد ڪه او در این مدت خیلی چیزها از من میدونسته و من فڪر و ذڪرش رو به هم ریخته بودم.برای یڪ لحظه به خودم گفتم مرگ یڪ بار شیونم یڪ بار!! در هرصورت حاج مهدوی هیچ وقت عشق منو نمی پذیرفت و من باید دل از او و وصالش میڪندم.پس چراسڪوت؟! صدام میلرزید.گفتم:طاقت شنیدنش رو دارید؟؟ قول میدید منو از مسجد بیرونم نڪنید؟ او گوشه ی خیابون توقف ڪرد و در حالیڪه سرش رو به علامت مثبت تڪون میداد با لحن مهربون و ارامش بخشی گفت: میشنوم..خدا توفیق امانت داری بهمون بده ان شالله. حالا لرزش دست وپام هم به لرزش صدام افزوده شد.دندونهام موقع حرف زدن محڪم به هم میخورد. گفتم:من....برای دل خودم شما رو تعقیب میڪردم.اولها دم اون میدون مینشستم تا یاد آقاجونم که خیلی ساله به خوابم نیومده بیفتم.چون من و آقام با هم تو اون مسجد نماز میخوندیم.شما چیزی از من نمیدونید..فقط همینو بگم که من مدتهاست نه مادر دارم نه پدر!! شما به افرادی مثل من میگید بی ریشه!! هیچ وقت هم به امثال من نگاه نمیکنید!! ولی منم یه روزی مثل خانوم بخشی بودم.تو خط بودم..فقط دستم رها شد.از خودم خسته بودم.از ڪارهام، ازگناهام..یه شب دم مسجد داشتم گریه میکردم.روم نمیشد بیام داخل..دلایلش بماند..ولی شما خیلی مهربون و محترمانه دعوتم ڪردی داخل و منو با نهایت احترامات سپردید دست خانوم بخشی!! از اون شب نمیتونستم نسبت بهتون بی تفاوت باشم. شما تنها ڪسی بودید ڪه بی منت و بی هدف منو مورد محبت و لطفتون قرار دادید. شما در من احساسی به وجود آوردید که تا روز قبلش تجربه نڪرده بودم.دلم میخواست ..دلم میخواست حتی شده از دور نگاتون ڪنم.حد خودم رو میدونستم. میدونستم شما به یڪی مثل من نگاه هم نمیندازی.ولی ..ولی من ڪه میتونستم!!شما به من نیازی نداشتی ولی من محتاج شما بودم..این نیاز حتی با از دور تماشا ڪردنتون. .... زدم زیر گریه.. او درحالیڪه اسم خدارو صدا میڪرد سرش رو روی فرمون گذاشت. وای چه شبی بود امشب! مثل روز محشر وقت پرده دری بود. وقت بی آبرو شدن! ! امشب تقدیر با من سر جنگ داشت!!همه چیز برعلیه من بود.امشب شب مڪافات بود.باید مڪافات همه ی ڪارهامو پس می دادم. باید پیش بنده ی خوب خدا تحقیرو ڪنار زده میشدم.هر ضربه ای ڪه او به فرمون میڪوبید با خودش حرفها داشت... به سختی ادامه دادم:حاج آقا من خیلی بنده ی روسیاهی هستم.میدونم الان دارید به چی فڪر میڪنید.هر فڪری ڪنید راجب من حق دارید ولی بخدا منم آدمم!! بنده ی خوبی نبودم واسه خدا ولی از بنده های خوبش هم خیری ندیدم!! وگرنه الان این حال وروزم نبود!خدا منو رهام ڪرده..دیگه ڪاری به ڪارم نداره..ازم بریده..ولی به خودش قسم من دارم دنبالش میگردم. دلم میخواد آقای خدابیامرزم ازم راضی باشه. اخه آقام خیلی مومن بود.همه تو اون محل میشناختنش.آسد مجتبی حسینی.. حاج مهدوی سرش رو از روی فرمون برداشت با دستانش گوشه ی چشمهاش رو پاڪ، ڪرد و دوباره ماشینش رو روشن ڪرد.منتظر بودم چیزی بگه ولی هیچ حرفی نمیزد!! این رفتارش بیشتر از هرعملی تحقیرم میڪردو آزارم میداد. ڪاش عڪس العملی نشون میداد. ولی فقط سڪوت بود و سڪوت..!! چندبار تلفنش زنگ خورد ولی در حد جواب دادن به اون هم اجازه نداد صداش رو بشنوم! ڪاش میشد یڪ جوری از این جو سنگین فرار ڪرد.ڪاش میشد غیب میشدم و میرفتم! اصلا ڪاش همه ی اینها خواب بود! ولی واقعیت این بود که من اعتراف به احساسم ڪرده بودم و او چنین واڪنش بی رحمانه ای از خودش بروز داد.به پیروزی ڪه رسیدیم با لحنی سرد پرسید: آدرس؟ همین! در همین حد!! بغضم رو فرو خوردم.وگفتم پیاده میشم. دوباره تڪرار ڪرد:آدرس؟ ؟ من لجباز بودم.گفتم:اینجا پیاده میشم.! با همون لحن پرسید:وسط این خیابون خونتونه؟ صورتم رو به سمت پنجره چرخوندم و دندونهامو بهم میساییدم.مگه من نمیخواستم از این ماشین و از نگاه های او فرار ڪنم پس معطل چی بودم؟ گفتم:داخل اون خیابون دست راست. او طبق آدرس رفت و ڪنار خونه م توقف ڪرد. ⬅️دامه دارد... ‌ @dokhtaranchadorii