#رهایی_از_شب
#قسمت_شصت_وهفتم
#ف_مقیمی
از ماشین پیاده شدم. ڪنار پنجره اش ایستادم و سرم رو پایین انداختم. پنجره ش رو پایین ڪشید ولی نگاهم نڪرد.
گفتم:امشب طولانی ترین شب زندگی م رو میگذرونم همینطور سخت ترینشو!!خدا آبروم رو پیش بنده ش برد نمیدونم شما آبرومو نگه میداری یا نه.
او آب دهانش رو قورت داد و در حالیڪه به مقابلش نگاه میڪرد گفت:خدا هیچ وقت آبروی هیچ بنده ای رو نمیبره! این ماییم ڪه آبروی خودمونو میبریم! شبتون بخیر.
خواست شیشه رو بالا بڪشه ڪه با دستم مانع شدم و التماس ڪردم:
شما چی؟ قول میدم از فردا پامو تو مسجد نزارم.فقط میشه این چیرها بین من وشما وخدا باقی بمونه؟؟ میشه آبروی من گنهڪار رو پیش ڪسی، مخصوصا خانوم بخشی نبرید؟؟
به چشمام خیره شد.
گفت: من امشب چیزی نشنیدم!!این تنها ڪمڪیه ڪه میتونم بهتون بڪنم! مسجد خونه ی خداست.هیچ ڪس حق نداره پای ڪسی رو از خونه ی خدا ببره!!در امان خدا..
و در یڪ چشم به هم زدن رفت!!!
با اندوه فراوون وارد خونم شدم.همه چیز شڪل یڪ ڪابوس بود.در ذهنم تمام اتفاقات امروز رو مرور ڪردم . اینقدر روز پرحادثه ای داشتم ڪه از یادآوریش سرم درد میگرفت.وقتی در آینه ی دستشویی به خودم نگاه ڪردم با صورتی قرمز وچشمانی پف ڪرده مواجه شدم ڪه وسطش یڪ دماغ ڪوفته ای قرار داشت!
من اینهمه اشڪ ریخته بودم.اون هم در تهران!! پس چرا باز هم دلم اشڪ میخواست؟ واین اشڪها مگر چقدر داغ بودند ڪه صورتم می سوزد؟
با نگاهی تلخ به دختر توی آینه گفتم:همه چیز تموم شد!!! از حالا به بعد بازهم تنهایی!!
غصه دار و افسرده سراغ ڪیفم رفتم و دستمال گلدوزی شده ی حاج مهدوی رو برداشتم و عمیق بوییدمش...این دستمال تنها سهم من از این مرد پاڪ و آسمانی بود! آن رو در آغوش گرفتم و درمیان گریه وناله خوابیدم.
وقتی بیدارشدم تمام بدنم ڪوفته بود.انگار ڪه تمام شب زیر مشت ولگد خوابیده بودم.به سختی از جا بلند شدم.لباسم عطر حاج مهدوی میداد. استشمام عطر او دلم رو لرزوند و حال خوب وغریبی بهم داد.الان حاج مهدوی احساس من رو نسبت به خودش میدونست و این از نظر من یعنی پایان راه!!
دل و دماغ هیچ ڪاری رو نداشتم.حتی نگاه ڪردن خودم در آینه آزارم میداد. تمام روز روی تختم بودم و با دستمال گلدوزی شده درددل میڪردم! نزدیڪ عصر بود ڪه فاطمه زنگ زد. یعنی حاج مهدوی به او حرفی زده بود؟ البته ڪه نه! او مرد باایمان و امانتداریه.
با خیال راحت گوشی رو جواب دادم.
فاطمه مهربان و خندان سلام و احوالپرسی ڪرد
ولی من خرابتر از این بودم ڪه با همون انرژی جوابش رو بدم.
پرسید چرا نرفتم پایگاه؟
منم گفتم ڪمی حال ندارم و میخوام استراحت ڪنم.
او با نگرانی گوشی رو قطع ڪرد.چون صدام خودش به تنهایی گواه ناخوشی و نا امیدی میداد.
چند روزی گذشت.تنهایی ورسوایی از یڪ سو و دل تنگی ڪشنده برای مسجد و حاج مهدوی از سوی دیگر حال وروزی برام باقی نگذاشته بود.
از همه بدتر تموم شدن پس اندازم بود ڪه تحمل شرایط رو سخت تر میڪرد. من حسابی تنها و نا امید شده بودم.و حتی در این چندروز دل و دماغ جستجو در صفحه ی آگهی روزنامه ها برای یافت کار هم نداشتم.
جواب تلفنهای فاطمه رو یڪ درمیون میدادم چون در تمام اونها یڪ سوال تلخ تڪرار میشد.
مسجد نمیای؟؟!!!
@dokhtaranchadorii