eitaa logo
♥️دختران حاج قاسم♥️
623 دنبال‌کننده
4.9هزار عکس
484 ویدیو
41 فایل
❀{یازهـــــرا﷽}❀ 🌸بانوی ایرانی.🌸 غرب تو را نشانه رفته است. چون خوب میداند تو قلب یك خانواده ای {پس #علمدار « #حیای_فاطمی» در #جبهه_هاےجنگ_نرم باش} #ڪپے_با_ذڪر_صلوات_براے_سلامتۍ #آقا_امام_زمان(عج)💚
مشاهده در ایتا
دانلود
‍ او در سڪوت خودخوری به نقطه ای از آسمان خیره شده بود.دلم میلرزید.. ناگهان بی مقدمه گفت: -چرا منو تعقیب میڪنید؟ دلم آشوب شد. با دقت نگاهش ڪردم.او همچنان به همون نقطه خیره بود! با لڪنت پرسیدم:با.. من ..هستید؟ او سرش رو با حالت تایید تڪون داد. _هرجا میرم شما هستید. اوایل فڪر میڪردم اتفاقیه ولی با چیزی ڪه امشب دیدم بعید میدونم. خدای من!!! خوابم داره تعبیر میشه! اون در این مدت متوجه من بوده..او منو میشناخته. امشب اگر سڪته نڪنم خوبه.چه بی مقدمه رفت سراغ اصل مطلب؟!!!چقدر فشار روی قلبمه.لال شدم! چی باید میگفتم!؟ سرش رو به سمتم چرخوند و بانگاه نافذش آبم ڪرد. -نمیخواین چیزی بگید؟ انگار اینجا آخر خط بود! باید اعتراف میڪردم.و خوب میدونستم آخر این اعتراف چی میشه!و اونی که همه چیزش رو میبازه منم! با شرمندگی گفتم:چی بگم؟؟ او یک ابروشو بالا انداخت و گفت:راستشووو!! نفس عمیقی ڪشیدم و زیر لب ڪردم:راستشو؟!!! این برای ڪسی ڪه عمریه داره به همه،حتی به خودش دروغ میگه ڪار سختی نیس؟ او همچنان نگاهم میڪردگفت:این جواب من نیست! سرم رو پایین انداختم و به صدای ضربان قلبم گوش دادم. او در حالیڪه سوار ماشین میشد گفت:بسیار خب!! مساله ای نیست! سوار شید بریم!ڪجا باید ببرمتون؟ خوب ظاهرا قرار نبود بحث قبلی پیگیری شه.خیالم راحت شد.نشستم توی ماشین. گفتم:شما منو تا یه جایی برسونید باقی راه رو با تاڪسی میرم. او با ناراحتی مردمڪ چشمهاشو چرخوند و گفت:این وقت شب تاڪسی وجود نداره! الان وقت تعارف ڪردن نیست بفرمایید ڪجا برم؟ چقدر لحن ڪلامش بی رحمانه وعصبانی بود.خدایا یعنی او در مورد من چه فڪرهایی میکرد! ؟ دوباره سڪوت ڪردم.تنها چیزی ڪهمن میخواستم این بود که او اینطوری باهام حرف نزنه! دلم میخواست ڪمی با من مهربون تر باشه.او به سمتم چرخید و با غیض نگاهم ڪرد.من سرم پایین بود ولی رنگ ولحن نگاهش رو ڪاملا درک میڪردم. ✍دل به دریا زدم. پرسیدم:شما در مورد من چه فڪری میڪنید؟ سرم رو بالا گرفتم تا عڪس العملش رو ببینم او به حالت اولش نشست و گفت:من هیچ فڪری در مورد شما نمیڪنم. با دلخوری گفتم: چرا..شما خیلی فڪرها میڪنید. این رو میشه از حرڪات و طرز حرف زدنتون فهمید. او با خنده ی ڪوتاه و عصبی گفت:استغفرالله!! باز همون موضع همیشگی! خانوم محترم! من در مورد شما هیچ فڪر خاصی نمیڪنم چیزی ڪه از شما در ذهن من وجود داره فقط مشتی سوال بی جوابه! ڪه هربار ازتون پرسیدم از دادن جواب طفره رفتید. پس او هم به من فڪر میڪرد؟؟ پس او هم ذهنش مشغول من بود؟ با غرور به چشمهایش در آینه نگاه ڪردم وگفتم:یادم نمیاد سوالی ازم پرسیده باشید.! بر عڪس اونی که هیچ وقت اجازه نداد حرفهامو بزنم شما بودی.!! او اخم ڪرد و درحالیڪه ماشین رو روشن میڪرد گفت:خودتون هم میدونید ڪه اینطور نبوده.نمونش همین الان ازتون پرسیدم چرا تعقیبم میڪنید ولی شما بجای جواب دادن، طفره رفتید. به سرعت و با دلخوری گفتم:برای اینڪه دلیلم شخصیه! او با عصبانیت جمله ام رو سوالی ڪرد:دلیل شخصی؟؟خانوم..سادات..بزرگوار..یک طرف این قضیه من وآبروی منه اونوقت شما میفرمایید دلیلتون شخصیه؟ راست میگفت!! با بغص گفتم:دیگه تڪرار نمیشه. . و زدم زیر گریه. او واقعا از رفتارات من عصبی و سردرگم به نظر می رسید.من سی سالم بود ولی از وقتی که عاشق او شده بودم مثل دخترهای نوجوون برخورد میڪردم. اینها رو خودم میدونستم. و این رفتارها بیشتر از هرڪس خودم رو آزار میداد. ✍بعد از چند دقیقه گفت:میخوام بدونم! دلیل شخصیتون رو..!! میخوام بدونم چرا هرجا میرم شما اونجا هستید! حتی.. حرفش رو خورد. سرم رو از روی شیشه برداشتم و در حالیڪه اشڪھامو پاڪ میڪردم منتظر شدم تا جملشو ڪامل ڪنه. ولی او آهی ڪشید و گفت:استغفرالله گفتم:چرا باید بهتون بگم وقتی ڪه قرار نیست دیگه این ڪارو ڪنم؟ شما گفتید با این ڪار من آبروتون به خطر میفته ومنم قانع شدم و قول میدم دیگه.. جمله م رو قطع ڪرد و گفت: -عرض ڪردم میخوام علت اینڪارتون رو جویاشم!!حتی اگه دیگه تڪرار نشه.!! فڪر میڪنم این حق من باشه ڪه بدونم. سڪوت ڪردم!! تا موضوع به اینجا میرسید زبانم قفل میشد.اگر واقعیت رو میگفتم او را برای همیشه از دست میدادم. دستهام رو باحرص مشت ڪردم..ناخنهای بلندم داخل گوشت دستم فرو میرفت وڪمی از فشاری ڪه روم بود ڪم میڪرد. خودش شروع ڪرد به جواب دادن: _ڪسی ازتون خواسته.درسته؟ من باتعجب گفتم:نه!!! چرا باید ڪسی ازم بخواد؟ بخدا قضیه اونطور ڪه شما فڪر میڪنید نیست. ... @dokhtaranchadorii