eitaa logo
‌「دخٺࢪانـɴᴏʀᴀـ✿」‌
220 دنبال‌کننده
5.1هزار عکس
864 ویدیو
459 فایل
‌《شࢪو؏ـموݧ‌↯🌸》 1400/4/21 ‌《شࢪوطموݧ‌‌↯🌸》 @Shoroott ‌《ڪتابخانموݧ‌↯🌸》 @boookk ‌《هم‌پیمان↯🌸》 https://eitaa.com/Hamsangari
مشاهده در ایتا
دانلود
: نفسهایم به شماره مےافتد. فقط ڪمـےدیگرمانده کهتڪانےمیخوری و چشمهایت را باز میڪنے... قلبم به یڪباره میریزد! بهت زده به صورتم خیره میشوی و سریع از جایت بلند میشوی... _ چیکار میکردی! ِمن ِمن میکنم.... _من....دا...داش...داشتم...چ... میپری بین نفسهای بشماره افتاده ام: _ میخواستم برم پایین ـفتم مامان شک میکنه... تو اخه چرا!... نمیفهمم ریحانه این چه کاریه! چیو میخوای ثابت کنی؟ چیو!؟ از ترستمامتنم میلرزد،دهانم قفل شده... _ اخه چرا...! چرا اذیت میکنی... بغض به لویم میدود و بےاراده یڪ قطره اشک ونه ام را ترمیڪند.. _ چون... چون دوست دارم! بغضـم میترکد و مثل ابربهاری شـروع میکنم به ریهکردن. خدایا من چم شده. چرا اینقدر ضعیف شدم. یکدفعه مچ دستم را میگیرد و فشار میدهد. _ ریه نکن.. توجهی نمیکنم بیشتر فشار میدهد _ ـفتم ریه نکن اعصابم بهم میریزه.. یک لحظه نگاهش میکنم.. _ برات مهمه؟... اشکای من!؟ _ درسته دوست ندارم ... ولی... دمم دل دارم!...طاقتندارم...حاالبس کن ا .. زیر لچ تکرار میکنم. _ دوسم نداری.. و هجوم اشکها هرلحظه بیشتر میشود. _ میشه بس کنی... صدات میره پایین! دستم را ازدستتبیرون میکشم _ مهم نیست. بزار بشنون! پشـتم را بهتمیکنم و روی تختتمینشـینم.دسـت بردار نیسـتم ... حاالمیبینی! میخوای جونموبگیری مهم نیسـتتاتهشهسـتم. می یـ ا ے سمتم که چندتقهبهدر میخورد: _ چه خبره!؟.. علی؟ریحان؟ چی شده؟ نگرانی را میشد از صدای فاطمه فهمید هل میکنی،پشت در میروی و اراممیگویـے.. _ چیزی نیست... یکم ریحان سردرد داره! _مطعنید!؟ میخواید بیام تو؟ _ نه!... توبرو بخواب. من مراقبشم! پوزخندمیزنم: ره! _ ا مراقبمے! چپ چپ نگاهم میڪنے. فاطمه دوباره میگوید: _باشه مزاحم نمیشم... فقط نگران شدم چون حس ڪردم ریحانه داره ریه میڪنه... ا ر چیزی شد حتمن صدام ڪن! _ باشه! شچ خوش! چندلحظه میگذرد و صدای بسته شدن در اتاق فاطمه شنیده میشود! باڪالفگےموهایت را چنگ میز نے،همان جا روی زمین مےنشینےو به در تڪیه میدهے. *** چادرم را سرمیڪنم،به سرعت از پله ها پائین میدوم و مادرت را صدا میڪنم: _ مامان زهرااا!.. مامان زهرااا!! اقاعلےاڪبرکجاست!؟ زهراخانوم از شپزخانه جواب میدهد ا : اولن سالم صبح بخیر!دومن همین االن رفت حیاط موتورشرو برداره. میخوادبره حوزه! شپزخانه سرڪ میڪشم، ردنم را کج میکنم و بها با لحن لوس میگویم: خ ببشید سالمنکردم! ا حاال اجازه مرخصی هست؟ _ کجا؟بیا صبحانترو بخور! _ نه دیگه کالس دارم باید برم. _ ا؟خچ پس به علےبگو برسونتت! _ چشم مامان ! فعال خدافظ! و در دل میخندم اتفاقا نقشه بعدی همین است! به حیاط میدوم فاطمه در حال شانه زدن موهایش است. مرا که میبند میگوید: _ اووو...کجا این وقتصبح! _ کالس دارم _ خچ صبر کن با هم بریم! _ نه دیگه میرسونن منو و لبخند پررنگے میزنم. هااااع! _ ا توراه خوش بگذره پس... و چشـــمک میز ند. جلوی در میرومو به چپو راسـ ـ ـتنگاه میکنم. میبینمتکهداری موتورت را تا ســـرکوچه کنارت میکشـــے. بےاراده یم لبخندمیزنم ودنبالت مےا ...